تبليغاتX
دفتر خاطرات

دفتر خاطرات

حرف های یک زن متاهل تنها

...

تو

باز دیشب اخمو و عنق بودی

و من بازم احمقانه به دنبال خطای سرزده از خودم می گشتم.

کاش می فهمیدی معما حل کردن خیلی سخته

و کاش متوجه شدی که دیگه تلاش چندانی برای حل معمای لاینحل تو نمی کنم

پس دیگه کم معماگونه رفتار کن.

خوب می دونی که نمی تونی تحمل کنی من هم معما طرح کنم.

بارها از سکوتم تعجب کردی و به قول خودت" روزهای سکوت من برات سخت ترین روزها بوده.

پس٬ با من مثل خودم باش.

وگرنه ناخواسته٬ من مثل خودت می شم.

و خوب می دونی تفاوت من و تو چیه...

من دیر تغییر پیدا می کنم...

و وقتی تغییر کردم٬ بازگشت خیلی بعیده...

"مرنجان دلم را که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست مشکل نشیند"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:53  توسط نازی  | 

سلام

هستیم...

من هنوز با نوید قهرم...

بازم این دیسک کمر لعنتی داره اذیتم می کنه.

عجیب وقتی عصبی می شم دردش شدید می شه. اما امروز یه جلسه مهم دارم و مجبورم اداره بمونم.

بازم دست به دامن خانوم دکتر شدم.

بچه ها اگه هر کدومتون کتاب یا مقاله مفیدی در مورد سن بلوغ نوجونا و نحوه رفتار باهاشون سراغ دارید٬ لطفا واسم کامنت بگذارید.

باید بشینم مطالعه کنم...

دوست ندارم جو خونمون سنگین بمونه.

دعا کنید بچه ها. دعا کنید تو مسئولیتی که قبول کردیم کم نیاریم.

بازم آبغوره گرفتنام داره شروع می شه...

-----------------

پ.ن: جالبه! الان چند تا مقاله سرچ کردم. در مورد رفتارهای نوجوونا تواین سن و سال...

از قرار پسر ما همه این رفتارها رو به طور کامل جمع کرده. به عبارتی هر کدوم از رفغتارهایی که نوید اخیرا نشون می ده٬ در بخشی از بچه ها نمود پیدا می کنه. حالا این که بچه ما چرا همشو یک جا جمع کرده

خدایا صبری بده تا این دوران بلوغ بچه رو طی کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:22  توسط نازی  | 

چند وقتیه که نوید بدجور رو اعصاب من راه می ره.

استاد پیچوندنه شده. هرچی رو که نخواد جواب بده٬ می پیچونه.

می رسم خونه٬ کنترل تلوزیون وماهواره و ... گوشی تلفن٬ نمکدون٬ کتاب و ... همه کف هال ولو شدن. ازش می پرسم: "نوید اینا چیه؟". می گه :"من نگذاشتم". يكي نيست به اين بچه بگه آخه بچه جز تو مگه اجنه تو اين خونه رفت و آمد مي كنن.

هميشه يه مقدا پول محض احتياط مي گذارم تو خونه. مي بينم پولا همه نيست. (مثلا حدود 15.000 تومن). مي گم نويد جان شما پول برداشتي. بعد از كلي پيچوندن مي گه فقط 1000 تومن. يعني اگه بين من و جواد يه جورايي مسايل اين جوري بود، نويد با اين كاراش حتما دردسر درست مي كرد.

واسش كفش و كيف و ... مي خرم. عمر مفيدشون حداكثر 10 روزه. تازه وقتي جنازه آش و لاش شده كفش و كيف و لباساشو پيدا مي كنم، با تعجب بهشون نگاه مي كنه و مي گه: "اينا چرا اين طور شدن؟"

اصلا نمي دونم چيكارش بايد بكنم. به قول جواد اين كه خرابكاري مي كنه اصلا در مقابل پيچوندناش چيزي نيست.

حالا اگه فكر كنيد امكانات در اختيارش كم باشه يا ... . نه به خدا.و اتفاقا همه چيز در اختيارشه. خودشم مي دونه كه اگه بياد و راستشو بگه من دعواشم نمي كنم.

چند شب پيش جواد مي گفت كه تقصير منه كه هر چي رو خراب مي كنه، براش جايگزينشو مي گيرم. خب چيكار كنم. اين بچه تو گرگان 2 تا شلوارك برده بود، هر دو تا رو هم پاره كرد. مجبور شدم يه شلوارك بگيم. خودش كه عين خيالش نبود با اين شلوارك پاره ها بگرده. من خجالت مي كشيدم.

از وقتي اين بچه اومده، سرويس قاشق چنگال و كارداي من هر روز آب مي رن. اصلا عين خيالش نيست.

به هر زبوني سعي كردم بهش حالي كنم لباس زيرشو بشوره، نشد كه نشد. وقتي من خونه باشم مي شوره، تا حموم بعدي يادش ميره پهن كنه. با زبون خوش نشد كه نشد. با تنبيه هم نه خير. حتي از استخر و كوه محرومش كردم اما فايده نداشت.

تو گرگان پاك آبروم جلو مادر شوهرم رفت. اونجا يه خواهرزاده جواد و پسرخالش اومده بودن 3 تايي. نويد كه از همه غريبه تر بود بيشتر از همه سر و صدا مي كرد. هر 3 تاشون رفتن حموم. فرداش من لباس زير اين بچه رو خيس ولو كف حموم پيدا كردم.

بيشتر روزا از دست كاراي نويد اشكم در مي آد. نمي دونم اين بچه چرا اين كارها رو مي كنه.

ديروز يك و نيم ساعت زودتر از كلاسش از خونه رفته بيرون. ازش مي پرسم چرا. تكذيب مي كنه. وقتي بهش ثابت مي كنم، يه جور ديگه مي پيچونه.

مي گن اينا از عوارض بلوغه. اما من ديگه دارم اعتمادمو به اين بچه از دست مي دم و اين خيلي بده.

خواهرام كه مي آن خونه اين قدر اخم و تخم راه ميندازه كه نگو. طوري كه بچه ها تو خونه من معذبن.

جواد بهم تاكيد كرده كه ديگه حق ندارم براي نويد وسيله اي بخرم. مي گه اينجوري شايد ياد بگيره از وسايلش مراقبت كنه. اما مگه مي شه بچه رو با كفش پاره برد مهموني. مردم كه نمي دونن چه خبره. فكر مي كنن ما بچه رو آورديم تو خونه مث كوزت باهاش رفتار مي كنيم.

جداً نويد سركش شده. متوجه شدم يه جورايي با بچه هاي مجتمع هم سر ناسازگاري پيدا كرده. دو هفته اي مي شه كه حتي واسه فوتبال هم بيرون نمي ره.

يه جورايي وقتي جوزده مي شه هيچي حاليش نيست. تو گرگان با كامي (پسرخاله جواد كه تقريبا هم سن و هم قد و قوارشه) سر به سر شاهد (خواهرزاده جواد) مي گذاشتن. يه هو ديدم رفته روي شاهد نشسته، بچه داشت خفه مي شد. . به نويد اشاره مي كنم اين چه كاريه؟ با چشماش به كامي اشاره مي كنه. خوبه حالا خودم با 2 تا چشام ديدم نويد نشسته بود رو اون بچه...

شاهدو آوردم، آرومش كردم. 2 دقيقه بعد دوبار كتك كارشون شروع شد. نويد اومده پيش من شكايت. كبودي قبلي روي پاهاشو نشون مي ده. ميگه شاهد منو كبود كرد. حالا هي سعي مي كنم جلو خودمو بگيرم نگم كه بچه ضربه اقلا يك ساعت وقت مي خواد تا كبود بشه. بهش گفتم: "زدي، حالا خوردي. چيزي كه عوض داره گله نداره". اما داشتم از خجالت جلو مادرشوهرم آب مي شدم. آخه اونا به نويد مث نوه خودشون محبت مي كنن. اما نويد اينجور با نوه شون (كه خيلي هم براشون عزيزه) تا مي كنه.

نمي دونم چيكار كنم. اين كاراش اينقدر فكرمو به خودش مشغول كرده كه حوصله هيچي رو ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:8  توسط نازی  | 

خسرو شکیبائی هم رفت. چقدر غیرمنتظره هم رفت.

جمعه گرگان بودم٬ که خاله فریده بهم گفت. دلم گرفت هرکسی رو هم که می شناختم٬ از شنیدن این خبر دلش گرفت.

یه هنرپیشه کم حاشیه. با صدایی...

یادش به خیر خانه سبز. هامون. سالد فصل.

یادش به خیر.

نمی خوام مرده پرستی کنم. نه. خسرو شکیبائی هنرپیشه تاپ مورد علاقه من نبود. اما هنرمندی دوست داشتنی بود که رفتنش دلگیر بود.

امروز مردم می رن که باهاش خداحافظی کنن و ما دیگه صدای خش دار و دلنشینشو نمی شنویم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:3  توسط نازی  | 

این چند هفته اخیر خودمم نمی دونم واسه چی این قدر وقت کم می آرم.

مدت هاست حتی دو جمله درست و حسابی با خواهرم سارا رد و بدل نکردیم.

دیشب سارا خونه ما بود. صبح بهش گفتم تا چهار راه پارک وی رو با من بیاد. اونم پذیرفت.

طبق معمول اتوبان صدر پرترافیک و شلوغ بود.

من (جهت فرار از مشکلات بعدی) تو تاکسی همیشه صندلی جلو میشینم. اما این بار ۲ نفر بودیم. یه تاکسی (از این تاکسی سبز جدیدا) ایستاده بود. صندلی جلو یه آقای نسبتا لاغر. همزمان با من و سارا یه آقای هیکلی هم اومد که بشینه صندلی عقب. رانندهه از آقای جلویی خواهش کرد که بشینه عقب و این آقا که هیکلی هستن بشینن جلو. منم تو دلم گفتم: " آخی خدا خیرش بده" وگرنه مجبور بودم امروزو تموم وقت با کمردرد طی کنم.

بعدشم آقای راننده شروع کرد به این که هدفش رضایت مسافراست و این که اگه ۳ تا مسافر آقا داشته باشه با یه خانوم٬ خانومه رو مینشونه جلو و بالعکس و ... . در ادامه هم رسید به پدیده اخیر تاکسی ویژه بانوان و شروع کرد سخنرانی کردند که بعله اسمشون ویژه بانوانه اما مرد سوار می کنن و غر و لند که حق ندارند رد سوار کنند و خلاف قانونه و ... .

منم کلافه شده بودم. به سارا گفتم :"زنی که می پذیره برای امرار معاش مسافرکشی کنه٬ حتما یه جورایی یا سرپرست خانوادشه و یا بخش عمده ای از هزینه های زندگی رو تامین می کنه. حالا هم که اجازه دادن از این راه نونشو دربیاره٬ همش بامبول در می آرن که بعله حق ندارن مرد سوار کنند و ... . انگاری همین تعداد معدود راننده تاکسی زن یه جورایی جای آقایونو گرفتن که این آقایون از دیدنشون پشت فرمان تاکسی اینقدر شاکی می شن"

در همین حین یه ون سبز رنگ که یه خانوم رانندش بود و مسافراش هم مرد بودن رد شد.

این راننده شروع کرد. گفت و گفت و گفت. بعدشم هی از کنار ونه رد می شد و داد می زد: "تاکسی ویژه بانوانه دیگه". بعدش غر می زد و ... . آخر سر خانومه سرشو از پنجره بیرون آورد و فقط یه جمله گفت :"من مشکلی برای سوار کردن آقایون ندارم".

رانندهه ول کن نبود. منم نمی خواستم یه حرفی بزنم سعی می کردم سرمو یه جوری گرم کنم. دیدم چاره ای ندارم جز اینکه جملات تکراریشو بشمرم. ۱۶ مرتبه گفت: "اینو اگه بگیرن بیچارش می کنن. ماشینشو می خوابونن" (انگاری که زنه چه عمل خلاف شرعی مرتکب شده). در ادامه ۸ مرتبه گفت :"اینا که سوار این ماشین شدن مرد نیستن که ...". یه ۵-۶ باری هم گفت :"این بغل نویسی نداره خلاف کرده. ۱۰-۱۱ مرتبه هم هر هر خندید که بعله این خانوم رانندگی بلد نیست. در ماشینو نگاه. (در ماشین خورده بود). آدم وقتی تو رانندگی به جای این که هواسش به روبروش باشه٬ بغلشو نگاه کنه٬ همین می شه دیگه" (انگاری خودش حواسش به کنارش نبود..."

امان از دست این مردم... . بابا بی خیال. بذارید بقیه هم نون بخورن... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:24  توسط نازی  | 

سلام به همه دوستاي گلم

وه...

يه هفته اي مي شه اينجا نيومده بودم

اول از همه روز پدر به همه مبارك باشه

به تموم باباها، به تموم پدربزرگا و به تموم پدرهاي آينده

---------------

پدرم...

4 ساله كه رفتي

ولي هنوز گاهي در عالم بي خيالي گوشي تلفن رو برميدارم كه بهت زنگ بزنم و طبق عادت سالهاي آخر بودنت كمي سر به سر هم بگذاريم.

4 ساله كه سنگيني بغض نبودنت، خنديدن رو برام سخت كرده.

دلم براي كودكي هام تنگ شده

براي اون وقتايي كه سرم رو روي بازوهات مي گذاشتم. يه طرف من يه طرف فرانك. هي كله هامونو تكون تكون مي داديم. با دستات بازي مي كرديم و عجيب كه با تموم خستگي هات با آرامش نوازشمون مي كردي.

امروز هردوي شما رفته ايد. خوب مي دانم كه طاقت دوري فرانك رو نداشتي...

و من...

بهت قول دادم مراقب مادر و خواهراي كوچيكم باشم.

پس بايد بمانم.

براي مادر، براي خواهراي گلم و براي نويد

برای قولی که بهت داده بودم.

هر سال روز مادر و پدر رو به هردوي شما با هم كادو مي دادم.

و هر بار كه براي بچه ها كاري مي كردم، با خنده به بچه ها مي گفتي، خوش به حالتون. بعدشم از من مي پرسيدي: خواهر من مي شي؟

 

مامان خيلي پير و شكسته شده.

مامان خيلي تنها شده.

 

پدر عزيزم

روزهاي آخر عمرت، اون زماني كه ديگه حتي حواست به طور كامل كار نمي كرد، باز هم منو فراموش نكردي. وقتي برای آخرین بار از اتاقت بيرون آمدم، با همون صداي بريده و آروم، آخرين حرفهاتو به جواد زدي. سفارش منو به اون كردي و ازش خواستي مراقبم باشه.

اون روز آخرين باري بود كه دستاي گرمتو تو دستام مي گرفتم و صداتو مي شنيدم

...

دلم خيلي تنگه.

بغض دارم.

بغضي به اندازه تك تك دقايق 30 خرداد 82 تا به امروز

...

 ------------------

ببخشيد كه هم طولاني نوشتم و هم غمگين...

 

امسال روز پدر رو گرگان بودم. پيش پدرشوهرم. جواد نتونست بياد، ولي ما رفتيم. حسابي خوش گذشت. نويد با خواهرزاده و پسرخالة جواد حسابي خوش گذروند. من هم كه با مامان، خاله ها و دخترخالة جواد حسابي حال كردم.

حيف كه كوتاه بود.

اولين باري بود كه بدون جواد گرگان بودم و خيلي دلتنگش شدم.

اونم كه طاقت نمي آورد و تند تند زنگ مي زد.

من همه جاهائي رو كه اوايل آشنائيمون با هم رفته بوديم، رفتم.

انگار يه جورايي احساس اون موقع برام دوباره زنده شد.

گرگان حسابي خوش گذشت. برگشت ترافيك حسابي سنگين بود و ما به جاي 10 شب، حدود 1 نصفه شب رسيديم.

جواد عزيزم منتظرمون بود.

فقط پريدم و اون بغلم كرد...

چقدر دلم براي اين كه سرمو روي اون بازوهاي مردانه بگذارم و از كنار جواد بودن آروم بگيرم، تنگ شده بود.

جواد گلم، خيلي خيلي دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:17  توسط نازی  | 

خیلی با خودم کلنجار رفتم که ننویسم

دیدم یعنی چه؟

اصلا من اینجا رو واسه همین ناگفتنی ها درست کردم دیگه

چرا ننویسم

ایرانی بازی در می آریم ما

حرف زدن از س.ک.س که برامون مث فحش دادنه

اصلاْ جرات نداریم حتی کلمشو تایپ کنیم که مبادا ف.ی.ل.ت.ر بشیم

خب حالا من با این مورد اصلا مشکلی ندارم چون حرفی برای گفتن ندارم

اما

...

بابا بذارین راحت حرفمو می زنم

این بار می خوام درباره دوران پریود خانوما بگم

یک شرایط طبیعی اما خاص که برای هر خانومی پیش می آد اما انگاری که جرم کرده٬ باید پنهونش کنه و حرفشو نزنه. چرا؟ نه زشته!

خدائیش مطمئنم ۷۰ -۸۰ درصد ایرونیا اگه این مساله رو به عنوان یه امر طبیعی مطرح کنیم و کلی ببخشید و ... پیش زمینش نکنیم واکنششون اینه:

واقعیتش اینه که اطلاعات آقایون (و حتی خانوما)ی ایرونی اینقدر در این مورد محدوده که این امر همیشه واسشون مساله سازه. اشتباه نشه. منم خوب می دونم که به احتمال زیاد اکثریت قریب به اتفاق آقایون کاملا از کلیات ماجرا خبردارن...

بحث اینه که تغییرات جسمی و روحی که توی این مدت چندروزه (و البته قبل و بعدش) برای خانوما اتفاق می افته رو چند درصد اطرافیان درک می کنن؟

چرا ما خانوما باید همزمان که داریم از یه مشکل جسمی (به خدا مشکله دیگه حالا طبیعی یا غیرطبیعی آدمو آزار می ده) رنج می بریم. باید پنهونکاری هم بکنیم. و صد البته فرهنگ ایرونی بودنمونم به ما می گه که زشته زشته. وا. مواظب باش. آقایون نفهمن.

حتی پدر و برادرامون یا پسرامون نباید بفهمن.

نه خدائیش چند درصد از خانومای ما از این که مثلا نوار بهداشتی قشنگ و کاملا در معرض دید قرار بگیره (و مثلا یکی از همکارای آقاشون کنارشون باشه) شرمنده نمی شن؟

اینا در کنار اون حس افسردگی و نا امیدی (که برای غالب خانوما قبل از پریود پیش می آد)٬ کلافگی٬ سردرد و بی حوصله بودن زمان پریود و مسائل پیچیده روحی و روانی که برای خانوما تواین دوران پیش می آد٬ در کنار درد جسمی و شرایط خاص جسمی همه و همه برای من که یه معضله.

۴ روزه این پسره همکار من گیر داده که خانوم مهندس اخلاقتون خراب شده٬ حرف نمی زنید٬ چتونه و ... .

امروزم تصمیم گرفته منو ببره کانون اصلاح و تربیت تا بشم همون خانوم مهندس شاد و شنگول

دیشب داشتم واسه جواد تعریف می کردم گفتم یه دفه دیگه حرف بزنه بهش می گم بچه من الان تو دوران پریودم هستم.

خب چیگار کنم. هر روز کلی درد و ... . کاش یکی از آقایون درک می کرد به مدت چند روز پوشک شدن (اونم تو این هوای گرم) و خونریزی رو تحمل کردن (توام با درد)٬ یعنی چی.

می دونید در زمان های گذشته تو اون مقطع زمانی زن ها رو تو یه اتاق حبس می کردن و آب و غذاشونو براشون می بردن؟

البته یه چیز هم بگم ها. به نظر من تو یه اتاق حبس شدن و کاری به کار کسی نداشتن٬ خیلی بهتر از اینه که آدم مجبور بشه همه مسئولیتاشو تو اون دوران داشته باشه و پنهان کاری هم بکنه

یعنی من الان منتظر یه جرقه واسه منفجر شدنم. نوید هم این چند روزه میزان آزار و اذیتشو اینقدر زیاد کرده که نگو. دیشب تا جواد اومد حرف بزنه زنگ خطرو زدم جوادم طفلک رفت تو اتاق نشست پای کامپیوتر.

اما امشب با همه بدحالیم پسرخاله جواد مهمونمونه. اینو چیکار کنم

یه کتاب در مورد این شرایط خاص خانوما خوندم. خیلی جالب بود. تمام اون علائمی رو که دیده بودم تشریح کرده بود و جالب بود که همه اون دردسرها ریشه جسمی داشتن (نه روحی) حتی این که چند تا خانوم که با هم هستن (مثلا همکار هستن یا ...) به تدریج این دورهشن همزمان می شه!!!

کاش یه ذره می شد با دید بازتر به این مساله نگاه کرد و راحت در موردش حرف زد. من این سنت شکنی رو کردم. نمی دونم دوستان شاید اصلا خوششون نیاد... .

----------------------

تاتوره عزیزم یه پست داشت که گفته بود ۲۴ ساعت آخر عمرتون چی کار می کنید؟

من اگه بدونم ۲۴ ساعت بیشتر به عمرم نمونده٬ سعی می کنم آرامش خودم حفظ کنم. اول از همه می رم یه سری کارای مالی رو انجام می دم تا از آینده خواهر کوچیکم و نوید مطمئن شم.  بعدشم یه کارایی که دلم میخواسته برا مامانم انجام بدم و نتونسته بودم به یه نفر (مثلا جواد یا یکی از دوستام) وکالت می دم انجام بدن. تازشم جواد همش باید پیشم باشه (۱۰۰.۰۰۰ تا ماچشم می کنم تو اون ۲۴ ساعته) درسته که سر به سرم می گذاره اما عاشقشم. امیدوارم زیاد قصه نخوره. بعدشم زنگ میزنم همه کسائی که می شناسمو جمع می کنم یه جا. از همشون خداحافظی می کنم. به همشونم می گم کسی حق نداره واسه من کوچکترین مراسمی بگیره. . نویدو هم می سپرم به خانوم دکتر. سعی می کنم تموم این کارارو طوری انجام بدم که پیش مامان و خواهرام باشم. شب آخرشو هم با جواد میریم شمال. دوست دارم پیش جواد و کنار دریا بمیرم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:50  توسط نازی  | 

خب

من با تشویق دوستان از رو نرفتم. ولی این بار احتیاط های لازم را (درخصوص كپي قبل از ارسال - مرسي ساناز جون ) رو هم فراموش نمي كنم. هر چند كه اونجوري بايد شكلك ها رو بازنويسي كنم.

حالا هرچي اين چند روزه نوشتم بي خيال.

عرض كنم خدمت شما كه تو فاميل ما فرنگ رفته زياد نيستن. هر كي هم رفته٬ برگشته. يعني كسي به قصد اقامت نرفته اون ور آب. البته درمورد نسل جديد )خواهر برادراي گرامي كوچكتر از خودم) بايد بگم كه همه شون مي خوان برن. . داداش بزرگه كه يه بار آلمان بورسيه دكتري گرفته و به خاطر سربازي موفق به كسب مجوز خوروج و رفتن نشده٬ در تلاشه كه سال ديگه بره. داداش كوچيكه هم ارشدشو بگيره مي ره. سارا هم همين طور...

اما در عوض اكثر فاميل همسر گرامي اون ور آب تشريف دارن. (يه خاله و يه دائي٬ ۲ تا دختر خاله و ۲ تا پسرخاله و يه دختر دائي و يه پسر دائي و خواهرش و ...).

اينا كه بعضياشون مال يه خانواده هستن و بعضي ها به تنهائي اونجان٬ وقتي تصميم به اومدن مي كنن٬ يكي يكي مي آن. مثلا اول دائيه مي آد، بعد دو هفته كه اون ميره زندائيه مي آد و به همين ترتيب خواهره مي آد بعد شوهر خواهر و... .

يعني اصولاً از ۵/۴ سال پيش كه ما عروس اين خانواده شديم٬ هي مهمون خارجي داشتن (و بماند كه اكثرا خونه ما هتل بود ).

آخرين مهمون خانواده (كه البته من برخلاف خيلي هاي ديگه بسيار مشتاق ديدنشم٬) يه پسرخالس به اسم نويد. از بس كه اينا با آب و تاب از شر بودنش حرف زدن و بامزه بودنش كه منم مشتاق ديدنش هستم.

جواد ۲ شب پيش خونه نيومد و رفت پيش نويده. من تلفني باهاش حال و احوال كردم. راستش حس و حال يه جمع غريبه رو نداشتم. خصوصا كه مطمئن بودم كسي كه بر اونجا شب موندگار مي شه (قبلاً تجربه كرده بودم).

------------------------

از اون شب تا حالا جواد بازم فيلش ياد هندوستان كرده. بازم هوس اون ور آب كرده.

شايد جواد وابستگي هاي منو نداشته باشه. اما من نمي تونم مامانمو بگذارم و برم. يا خواهر و برادرامو كه هنوز به كمك من نياز دارن.

از طرفي ما الان مسئوليت نويدو داريم. (كه متاسفانه هنوز نتونستم قيموميت قانونيشو هم بگيرم).

مي خوام امشب به جواد بگم كه من نمي تونم برم اونجا. به كار سياه راضي بشم. و ادعا كنم هپي هستم. من وقتي شاد هستم كه مطمئن باشم همه افراد خانوادم شادن. حالا اگه جواد (به عنوان يه دونه پسر خانوادش) اين وابستگي ها رو نداره٬ مي تونه به تنهائي بره. من صبر مي كنم تا خواهر و برادرام به استقلال كامل برسن و هم خودشون به من نيازي نداشته باشن و هم بتونن جاي خالي منو واسه مامان پر كنن. اونوقت اگه قيموميت نويدو داشته باشم و مطمئن باشم كه موقعيت اجتماعيم اونجا در حد خودمه، به رفتن فكر مي كنم. اما اون ور آب رو به هر قيمتي نمي خوام.

كاش مسئولاي اين مملكت يه ذره به خودشون مي اومدن و مي ديدن كه همه دارن فرار مي كنن. نيروهاي جونمون. مغزها و استعدادهامون و حتي سرمايه هامون.

چه به سر اين مملكت مي آد؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط نازی  | 

اصلا مگه آدم مجبوره وقتی ۴ روزه می نویسه و بلاگفا ادا درمی آره بازم بنویسه؟؟؟؟!!!

اصلا نمی نویسم

تا حالا شاید ۷-۸ بار نوشتم و پریده

پس بی خیال

حالا بلاگفا هرکاری که دلش می خواد بکنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:53  توسط نازی  | 

ای بابا

من ۴ روزه تلاش می کنم اینجا بنویسم٬ یه روز برق می ره٬ یه روز بلاگفا ادا در می آره. یه روز اینترنت قطع می شه....

-------

بچه مناطق جنگی بودنم آثار خودش رو داره...

مثلا گذشته بنده: تموم دوران ابتدائی٬ راهنمایی و سال اول دبیرستانم (کرمانشاه بودیم دیگه)٬ بیشتر از نصف سال تحصیلی رو از ترس بمب باران و ... تعطیل بودیم. شب می خوابیدیم و مطمئن نبودیم صبح آوار رو سر خودمون یا یکی از آشناهامون نیاید. صبح می رفتیم مدرسه مطمئن نبودیم عصر می تونیم خونوادمونو دوباره ببینیم. هیچ روزی به باز بودن مدارس اطمینان نداشتیم.

(از همه چالب تر اینه که هر سال اول سال تحصیلی ۱۵ روز مدرسه رو زودتر شروع می کردن که مثلا ما جبران عقب موندگی ۳- ۴ ماهه رو طی این مدت بکنیم. ما هم می رفتیم مدرسه. تا ظهر بیکار می موندیم (آخه معلمای گرامی نمی اومدن ) اونوقت تموم بیکاری های سال گذشته رو (که صدام خدا الهی لعنتش کنه باعث شده بود ازشون عقب بمونیم)٬ جبران می کردیم.

اون موقع ها من نمی دونم چرا خیلی هم از بمب باران و جنگ نمی ترسیدم. بچه که بودم با پر روئی تموم می رفتم تو حیاط و تعداد هواپیماهای عراقی رو می شمردم.

مامان از دستم کفرش در می اومد. اما من از رو نمی رفتم.

خوب یادمه ۲۳ دی سال ۶۵ (من کلاس دوم راهنمایی بودم - دقیقاْ ۱۲ سال و ۸ ماه و ۱۹ روزه بیدم ) که برای اولین بار واقعیت جنگ و این که خانواده منم می تونن آسیب ببینن رو حس کردم.

قبل از اون بارها شده بود که بعد از بمب باران مدارس تعطیل شده بودن و سر راه رفتن به خونه با ویرانه های جدید٬ زخمی ها و حتی یک بارم با جنازه های انباشته تو یه وانت مواجه شده بودم.

بارها صدای شکستن دیوار صوتی (که وقتی کلاس اول بودم از ترمیم سریعش همیشه درشگفت بودم - آخه هر روز دوباره می شکست ) منو از جا پرونده بود. بارها صدای سوت مانند عبور موشک٬ بستن چشم و انتظار این که مبادا الان تو خونه ما پائین بیاد رو حس کرده بودم. اما همه اینا از من دور بود.

بعد از مدتی دیگه از هیچ صدای محکمی نمی ترسیدم. صدای غرش هواپیماهی جنگی٬ صدای ضدهوائی های پیاپی موقع آژیرخطر٬ صدای آژیر خطر... همه و همه جزئی از روزمره زندگیم شده بود.

و من نمی دونم چرا اصلا دیگه نمی ترسیدم.

اما اون روز٬ وقتی که رفته بودم اونطرف حیاط تا راحت تر تعداد هواپیماهای دشمنو بشمرم٬ با آهنگ صدای غرش هواپیماها و صدای جیغ و داد زن همسایه که خیلی می ترسید٬ گریه و زاری دخترعموم که  خونشون زدیک ما بود و مامانش برای این که نترسه پیش ما گذاشته بودش٬ صدای داد و فریاد مامانم که سرم غرمی زد که بمونم تو خونه و هوراهای داداش کوچیکه (که از من خُل تر بود و در حالی که قرآنی رو که مامان بهش داده بود بغل کرده بود و در مقابل هر صدای انفجاری یه جیغ خوشحالی می کشید) به هواپیمای شماره ۲۳ که رسیدم٬ یه لحظه لرزیدم.

نصف آسمون خونمون سیاه بود. مامان توی در راهروی خونه ایستاده بود و با داد و فریاد می خواست منو برگردونه تو خونه. خودمم دلم می خواست برگردم تو خونه. اما مشکل این بود که مثل بارون از آسمون ترکش گلوله های ضد هوایی می ریخت. اگه از وسط حیاط می دویدم ترکشا حتما زخمیم می کردن.  کنار دیوارای حیاطم که باغچه بود و نمی شد از وسط اون گل و گیاه ها رفت. صدام درنمی اومد.

صدای یه انفجار محکم.

شیشه های خونه شکست... . چشمامو بستم.

نشد. نگاه کردم. نه مامان سالم بود. فقط تموم هیکلش شیشه خورده بود. چشمامو بستم. زود دویدم رفتم تو بغل مامان. می لرزیدم. فرانک هم می لرزید. عجیب بود اونم کم پیش می اومد که بترسه. دوتامون دلشوره عجیبی داشتیم. تلاش می کردم گریه نکنم. مامان خیلی دست تنها بود. من باید مقاومت می کردم. مامان طلاشو انداخت تو لیوانای اب و به من و فرانک و افسانه دخترعموم آب طلا داد. افسانه امانت بود. داد می زد و گریه می کرد. مامان بغلش کرده بود. یه کنج بین راهرو و پذیرایی کز کرده بودن. به اونطرف نگاه کردم. بوفه پذیرائی داشت می اومد پایین و داداشم هنوز با اون صورت شیرینش قرآن به دست بالا و پائین می پرید. سریع رفتم دستشو کشیدم. بوفه و اسباباش سر جای قبلی بچه ولو شدند. رومو کردم به پنجرهای که دیگه شیشه نداشت.

از طرف خونه عموم اینا دود بلند می شد. خواستم داد بزنم که دیدم یه دست محکم دهنمو گرفت...

...

یک ساعت بعد زن عموم در حالی که تازه جنازه پسر بیست سالشو از بغلش کنده بودن رسید

...

شب تلخی بود

من هیچ وقت نمی تونم همه خاطرات اون موقع رو کامل کنم...

پ.ن۱: برخلاف اون موقع ها الان کوچکترین صدای بلندی منو از جا می پرونه.

پ.ن۲: بیشتر از یک هفته است که اکثر شبا خواب می بینم آمریکا حمله کرده. خیلی بداخلاق شدم.

پ.ن۳: دیشب خواب می دیدیم یه سگ و گربه قربون صدقه هم می رن و همدیگه رو می بوسن. سر یه سفره نشستن دارن واسه هم غذا می کشن... مسخره بود. عصبیم کرد

پ ن ۴: چیزی برای گفتن ندارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:25  توسط نازی  |