تبليغاتX
دفتر خاطرات

دفتر خاطرات

دل نوشته های من

 

از همه طرف فشار ....

مدرسش زنگ زدن برم. یه مشت پرت و پلا تحویلم دادن. نفهمیدم چی می خوان. آخرش فقط اینو می گن که اگه خواست برگرده با آغوش باز تحویلش بگیر. (بعد از اون همه ناسپاسی و اعصاب خوردی). جالب اینه که آقا اونجا به مدیرشون فرموده ان که من و جواد و مامان و بابا صدا می کنه (ابلیس پست دروغگو). مدیره یه جوری با من حرف می زد انگار من دلتنگ دیدن اونم. اونی که با جثه کوچیکش به اندازه ۱۰۰۰ آدم رند تظاهر بلده. یکی نیست به اینا بگه چرا زندگی من و بچم باید فدای کسی بشه که هنوز ۲۰ روز نرفته اینطور بیحرمتی می کنه....

زن عموهه زنگ زد که وسایلشو بفرستید. (بنده رسما کنیز ایشونم) با کلی دردسر وسایلشو بسته بندی کردم. (کلی ورقه امتحانی با نمره تک پیدا شدن. همه رو تو بسته ها گذاشتم مامان بزرگه واسش کیف کنه). کمردرد دارم بس که همه چی رو جابجا کردم. وسایلش بیشتر از یه وانت می شه (بچم خیلی تو خونه من محرومیت می کشیده که ۱۵ کارتن اسباب بازی و لباساشه!!!). زنگ زدم بیان تحویل بگیرن. گفتن باشه اما نیومدن!!! (به اندازه پول کرایه بار هم حاضر نیستن خرج کنن. منم نمی خوام باج بدم. می خوام بیان که ازشون رسید بگیرم مدرک بشه واسه بودن نوید پیش اونا. اینقدر بیشعورن که مراعات اوضاع منو نمی کنن)

مرتب کردن خونه تحت شعاع این بسته های وسایل آقاس!!! انگار قصد جون مارو کرده. البته با جواد یه ذره ریخت کلی خونه رو عوض کردیم و اتاق بچه رو مرتب کردیم. اما هنوز می ترسم واسش وسیله بگیرم. (البته با این شلوغی های الان که دیگه اگه بخوام هم نمی تونم ...)

قرار بود فردا کارگر بیاد واسه نظافت. با وجود اون همه بسته و ... مجبور شدم کنسل کنم.

کلی چیز میزای گم شده تو خونمونو تواتاقش پیدا کردم. البته اکثراْ خراب و درب و داغون. آلبوم های اول ازدواجمونم که گم شده بودن پیدا شدن (پاره پوره...)

اگه بیان وسایلشو ببرن این خط تلفنمو با اونیکی خط (که الان وصل نیست) عوض می کنم. موبایل خاموش و خلاص. اما انگار تعمد دارن تو عذاب دادن من.

می ترسم به همین زودی پشیمون بشن و بفرستنش خونه ما...

بعد از اون حرفای نابجا و ... دیگه نمی تونم حتی یه ثانیه هم ریختشو تحمل کنم...

با یه وکیل موردو مطرح کردم. قراره راهنمائیم کنه زودتر از بند این حضانت خلاص شم.

اما این روزها آرتینم کلی ورجه وورجه می کنه. دیشب خوابشو دیدم. چهرشو ندیدم. اما صداشو شنیدم. جووووووووووووووووووووووووووووونم. انگاری ۲ سالش بود.

قربونت برم مامانی... اگه تو نبودی به چه امیدی این عذابو تحمل می کردم؟ عزیز دلم انگار متوجه ناراحتی من می شه٬ با تکوناش می خواد دلداریم بده.

سال دیگه اداره نمی آم. باید واسه خونه ADSL بگیرم.

تو. اداره شدیدا مشغول جمع و جور کردن کارام هستم.

خدایا کمک کن همه چی به خوبی بگذره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:14  توسط نازی  | 

اوضاع و احوال ما

 

سلام به همه دوستان

این چند وقته که نبودم خیلی اوضاع پیچیده شد...

از اول می گم:

مدارس از سه شنبه هفته پیش تعطیل بودن. نوید خان طبق معمول خودش بریده و دوخته و هماهنگ کرده بود که بره خونه عمش. (همه خانواده پدریش مستاجر هستن و آدرسشون هر سال تغییر می کنه و نوید هم آدرسشون رو به من نداده بود). من که دیگه حوصله بحث کردن نداشتم٬ فقط ازش خواستم صبر کنه تا قبل از ظهر تا با عموش حرف بزنیم. ظهر جواد واسه عموهه توضیح داد که من قراره بستری بشم و صلاح نیست نوید تا شب تو خونه تنهابمونه و ازش خواهش کرد که زحمت نوید رو این چند روزه متقبل بشه. (توجه می کنید که جواد که یه غریبس از عموی نوید خواش می کنه و آخر حرفاش هم شرمنده و ... - راستش از این برخورد جواد لجم گرفته بود...). عموهه هم پذیرفت.

روز چهارشنبه مادربزرگ نوید (که با شوهر نمی دونم چهارم یا پنجمش سنندج زندگی می کنه - البته طبق آخرین اطلاعات من که مال پارسال بوده و انگار این مدت تهران بوده یا شاید هم طلاق گرفته و تهرانه ... من که هیچی نمی دونم) با موبایل جواد تماس گرفته بود و کلی عز و جز و سوال پیچ کردن و ... جواد هم توضیح داده بود که من نمی رم زایمان کنم و مشکلم دیابت بارداریه و فقط ۳ روز زحمت رفت و آمد نوید رو اونا متقبل می شن!!...

به هر حال از سه شنبه سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم (در مورد رژیم که باید بگم من از وقتی دکترم رو عوض کردم تحت رژیم هستم و خب دیابت بارداری ربطی به تغذیه نداره. در واقع بدن به خاطر هورمونایی که از جفت ترشح می شه٬ انسولین کافی برای جذب قند رو تامین نمی کنه و قند خون بالا میره).

شنبه صبح رفتم بیمارستان میلاد (بالاخره می خواستم از مزایای بیمه تامین اجتماعی ام استفاده کنم که خیلی جالب بود٬ فقط اتاق خصوص جا داشتن و چون قراردادشون رو با بیمه های تکمیلی لغو کرده بودن مجبور شدم هزینه هم پرداخت کنم  البته بهتر شد چون آرامش داشتم و در مورد نظافت اتاقم مطمئن)

از همون لحظه بستری شدن٬ نمونه گیری های خون و ... شروع شد... باور کردنی نبود٬ قند خون بعد از غذای من از قند نرمال ناشتا پائین تر بود!!! با وجود این که غذای بیمارستان به نسبت غذای خودم بیشتر بود اما طی ۳ روز دکترمو شگفت زده کرد!! (۷ نمونه آزمایش خون قبلیم چنان قند بالائی داشتن که دکترم مطمئن بود حتما لازمه انسولین تزریق بشه و حالا وضعیت من یه جوری بود که دکترم اعتقاد داشت که من شوخیم گرفته!!!) فشار خونم هم کاملا طبیعی. ۱۰-۱۱ و ۱۲!!! وقتی متخصص تغذیه اومد و برام توضیح داد که مهمترین عامل دیابت بارداری اضطرس و اعصابه و بعد هم دیابت مادر (که من سال ۲ بار قند خونم رو چک می کنم و همیشه نرماله) و بعد هم ژن (که البته پیچیدس٬ ولی تو خانواده مادری و پدری من این مورد مشاهده نشده). همیشه فکر می کردم در اثر قند بالا اعصاب به هم میریزه و تازه متوجه شده بودم در اثر اعصاب خراب قند بالا میره. به هر حال قند ۱۷۵ من تو بیمارستان (در بیش از ۱۲-۱۳ نمونه) بین ۸۵ تا ۱۰۰ نشون داده می شد که از حداکثر قند ناشتا (۱۱۰) کمتر بود!!!

روز شنبه خبردار شدم نوید نرفته مدرسه. عموی محترم فرمودن نوید خواستن پیش مامان بزرگشون باشن!! (نوید اینقدر مادربزرگشو مسخره می کرد و بهش بد و بیراه می گفت٬ جالب بود برام این توجیه). یکشنبه با مدرسه تماس گرفتم تا مطمئن شم که نوید رفته مدرسه که دیدم همه مدرسه می دونن من بستری شدم!!! لحن حرف زدنشون یه جوری بود. یه لحظه از ذهنم گذشت که کسی از اونا هم رفته مدرسه... اما سعی کردم خیلی بهش فکر نکنم. مدیره بازم خواست که با من و خصوصا جواد صحبت کنه... (از اینکه نوید هوس کرده نره مدرسه و توجیهش رو بستری بودن من - براش یه ذره هم اهمیت نداشت- کرده کلافه شدم).

 از وقتی نوید از خونه فرار کرد٬ طپش قلبم یه هو بالا میره... اما خانوم دکتر که هیچ وقت تو معاینات همچی چیزی رو ندیده بود چندان توجهی به حرفم نمی کرد. اما یکشنبه درست در زمان ویزیتش همین مورد پیش اومد و باورش شد و یه مشاوره قلب واسم نوشت. نوار قلب و اکو دادم. اما چون از نظر دکتر غدد و زنان مرخص بودم نتیجه اکو (که دو مورد رو نرمال گزارش نکرده بود) رو به خودم دادن و دوشنبه مرخصم کردن.

یکی دو ساعت بعد از رسیدن به خونه (وقتی کارامو کرده بودم٬ یه دوش گرفته بودم و می خواستم یه استراحتی بکنم) عموی نوید زنگ زد. بهش گفتم که شب می خواستم باهاش تماس بگیرم تا نوید فردا وسایلشو بیاره و برگرده خونه. اونم شروع کرد ناله که آره عاجز شدیم و خیلی سخته و ... (خیلی جالبه فقط ۲ روز نویدو تا مدرسه برده بودن و آورده بودن!!). در عین حال تاکید کرد که: "شما مجبورید نویدو نگه دارید!!! شاید مادرم بخواد سال دیگه تحویلش بگیره٬ ولی الان شما مجبوری نگهش دارید". می دونستم این داستان تکرار همون داستانه که چهلم مامان نوید می خواستن نویدو ببرنش و هرگز نیومدن! فقط تو همه کارا دخالت می کنن و باعث سوء استفاده نوید شده (اگه نوید مطمئن بود اونا ازش دفاع نمی کنن٬ احتمال داشت٬ خودشو با ما انطباق بده. اما الان دردسرها و هزینه هاش مال ماست٬ اماادب و تربیتش مث اونا....) گفتم: "اگه همچی حرفی زده شده از الان اقدام کنید". گفت: "لطمه به درسش می خوره" (جالبه نویدو بی دلیل نمی ذارن بره مدرسه٬ بعد نگران درسش می شن!!) گفتم: "بچه ای که خودش اعتراف می کنه تو کلاس درس گوش نمیده و معدل ۱۳ می آره مطمئن باشید فرقی براش نداره مدرسش عوض شه. نوید حتی نمی دونه معلماش تا کجای کتابو درس دادن و از همکلاسی هاش می پرسه. اما من نمی تونم بعد از به دنیا اومدن بچم٬ واسه دستشویی رفتنم هم نگران باشم. تمام شرایط جسمی من بستگی به اعصابم داره و من و بچم الان نباید اینقدر فشار عصبی تحمل کنیم. ضمنا خود شما گفتید که از عهده نوید بر نمی آید و خواستید که در مورد بهزیستی اقدام بشه". عموهه گفت: "تموم کارائی که به نظر شما مشکل نویده از نظر مادر من شیرینه!!!". (خیلی جالبه فرار کردن از خونه٬ دروغ گفتن٬ بی ادبی٬ دو به هم زنی٬ تظاهر٬ بی اجازه پول و ... برداشتن٬ فضولی٬ تجسس تو وسایل شخصی و آسیب رسوندن به در و دیواتر خونه و شکستن حرمت خونه و ... (از مشکلات جنسی میگذرم) واسه ایشون شیرینه!!! (یادم افتاد تو نوشته های خواهرم خونده بودم که از همسایه ها شنیده بود که مادربزرگ نوید خودش بابای نویدو معتاد کرده... حتما اعتیاد پسرش هم واسش شیرین بوده). عموهه گفت که نوید بهشون گفته که جواد مشروب می خوره منم جواب دادم که نمی شه که هر چیزی تو خونه ما باید توسط نوید گزارش بشه و بعد هم توجیهی بشه واسه کارای نوید!! گفت نوید گفته جواد معتاده!!! بعد هم گفت: "مادر من از شما گله منده و می خواد بره از شما شکایت کنه و حق و حقوق نویدو ازتون بگیره".

قاطی کردم اما سعی کردم خودمو کنترل کنم. گفتم: "اگه به حرفای نوید باشه خیلی مسائل رو در مورد شما هم گفته... اما نمی دونم شما منظورتون از حق و حقوق چیه؟" گفتن از نظر مامانشون ما نویدو عذاب دادیم که غذاشو واسش میگذاشتیم تو سینی تو اتاقش بخوره... (نوید ساعت ۵ شام می خورد و چون عادت داره جلو تلویزیون غذا بخوره و من نتونستم این عادتو از سرش بندازم شامشو واسش آماده می کردم - عین یه گارسن- و نوید هم می برد تو اتاقش٬ یکی دو بار اعتراض کردم٬ دیدم اگه بمونه تو هال عمدا اینقدر موقع غذا خوردن قر می ده و بلند بلند آواز می خونه تا بره رو اعصاب من٬ گذاشتم کار خودشو بکنه (تو رو خدا نگید چرا... منم آدمم٬ تا حدی ظرفیت دارم و همه هم توصیه کرده بودن آرامشمو حفظ کنم٬ حالا این بچه دروغگوی ... در ضمن یعنی من واسه کوچیکترین کارم باید به اونا جواب پس بدم اما نوید هر کاری که دلش خواست بکنه؟). بعد هم یه چیزائی در مورد مال و منال نوید که من خورده ام و این که مامان نوید کلی پول داشته و ... گفت!!!!

سرم داشت گیج می رفت. خدایااااااااااا نوید خودش خوب می دونست که مامانش هیچی نداشت. من تو این مدت کلی قرض و وامهای خواهرم رو تسویه کرده بودم و بخش دیگه ای رو هم دارم پرداخت می کنم. نویدو که آوردم خونه اوضاعش از نظر لباس اونقدر نامناسب بود که تو ماه های اول همش مشغول خرید لباس بودم... خدایا خواهر من تو یه خونه ۲۴ متری کمیته امداد زندگی می کرد. تحت پوشش کمیته امداد بود. مریض بود و سال آخر تقریباْ کاری از عهدش بر نمی اومد. تموم دارائیش یه فرش ماشینی٬ یه دراور٬ ۲ دست رختخواب٬ یه گاز و یخچال پوسیده و یه مقدار ظرف و ظروف بود که مامانم بعد از مرگش عیناْ همه رو منتقل کرد تو زیرزمین خونمون تا نوید هربار که میره کرمانشاه بتونه یادگاریهای خونه مامانشو ببینه!!! حالا اینا دارن چی می گن!!! اونم به استناد حرفای نوید!!! نوید حتی ادعا کرده بود که مامانش یه اتوبوس ولوو داشته... یکی نیست به اینا بگه زنی که موقع طلاق شوهرش فرش زیر پاشو فروخته بود٬ و طی این مدت به سختی زندگی کرده بود از کجا می آره طی ۴ سال یه اتوبوس (نمی دونم ۷۰ - ۸۰ میلیونی) بخره... و علاوه بر اون ۱۰-۱۲ میلیون پول نقد هم تو خونه داشته باشه...

یکی نیست به اینا بگه خجالت بکشید. برادرتون زنشو مبتلا و مریض کرد٬ بدون یک ریال پول اونو طلاق داد٬ حالا اومدید مدعی چی می شید؟

 به عموی نوید گفتم: "نوید حق نداره دیگه بیاد اینجا. من هم منتظر احضاریه دادگاه می شم و اگه کمکی از دستم بر بیاد که مامانتون سریعتر بتونه شکایت از منو به جریان بندازه بگید تا انجام بدم!!"

حالم خوب نبود. بازم سرگیجه و ... به جواد موضوعو تلفنی گفتم. جواد با عموهه تماس گرفته بود و شرایط منو یادآور شده بود و ازش خواسته بود این تنش هارو بگذاره واسه بعد. عموهه کلی بد و بیراه به خودش و مادرش و ما گفته بود و بعد هم مدعی همون وسایل مختصر خونه هم شده بود!!!

اون شب جواد تو خواب نفسش چند مرتبه گرفت...

فرداش من نتونستم برم اداره... با مشاوره قوه قضائیه تماس گرفتم. گفتن سریع برو کرمانشاه و سلب حضانت کن. با کلی بدبختی بلیط هواپیما جور کردم و رفتم کرمانشاه. قاضی پرونده بهم گفت از تهران اقدام کنم. گفت ۷-۸ ماه این کار طول می کشه. کلی بابت گرفتن حضانت سرزنشم کرد. بعد هم توصیه کرد بی خیال شم و بگذارم ۱۵ سالگی حضانت خود به خود از بین میره!!!

مامانم هم کلی سرزنشم کرد که از قبل این موضوعو پیش بینی کرده بوده...

 ۵شنبه به مدرسه زنگ زدم تا بهشون اطلاع بدم نوید پیش من نیست. متوجه شدم مادربزرگ نوید تو مدرسه داستان درست کرده... بعد هم می خواستن پرونده رو بگیرن که مدیره قبول نکرده (یعنی من باید ۵۰۰.۰۰۰ تومن باقیمونده شهریه رو هم بپردازم!!!) بعد هم که سرویس هماهنگ کردن واسه رفت و برگشت نوید (که از قرار هزینه اونم که با توجه به دوری راه کم نمیشه به عهده منه).

جمعه برگشتم تهران. عصرش زن عموهه زنگ زد و دستور داد وسایل نوید و بفرستیم (البته منظورش فقط لباس و ... بود و اصلا اشاره ای به شناسنامه یا کارنامه و کتاب و ... نکرد... اینا ظرف ۲-۳ روز فقط نگرانیشون پوله و نگران هیچ چیز دیگه نیستن!!! جالبه که همه لباسای نوید توسط ما خریداری شده٬ اما لحن گفتن ایشون طلبکارانه هم بود) بعد هم امر فرمودن وسایل مامان نویدو از کرمانشاه بفرستم (یعنی ۲ تا تیر و تخته رو می خوان چیکار). منم جواب دادم لباسا و وسایل شخصی رو میفرستم٬ اما وسایل مامانش اولاْ مربوط به خواهر و برادرش هم می شه که خانوم فرمودن اونا حقی ندارن . منم ادامه دادم قانون می گه حق دارن و من حالا که برخورد شما رو می بینم ترجیه می دم همه چی قانونی پیش بره. خانوم فرمودن که خوب می دونن من ماشین و پولای مامان نویدو بالا کشیدم. منم گفتم برن قیمومیت نویدو بگیرن و بعد از من شکایت کنن. اگه مامان نوید چیزی داشته بردارن. بهش گفتم خودت قاضی... خواهر من از کجا آورده طی ۴ سال حدود ۱۰۰ میلیون درآمد کسب کرده؟ آدمی که اینقدر دارایی داشته چطور تحت پوشش کمیته امداد بوده؟؟؟ (می دونم که نوید آمار آپارتمان گرگان منو به اینا داده و اینا فکر می کنن با تحت فشار قرار دادن من می تونن ازم باج بگیرن!!) خانومه گفت که نوید خوب آمار دارائی های مادرش رو داشته و همه چی رو به اونا گفته. منم گفتم به جز وسایل شخصی نوید (که همشو هم ما براش تهیه کردیم) حتی اگه یه قاشق می خوان بگیرن باید قانونی اقدام کنن و خودوشون برن بردارن (تصور کنید واسه دو تا تیر و تخته که ۲۰۰.۰۰۰ هم نمی ارزه من چقدر باید کرایه بار بدم؟) من حرف دیگه ای ندارم...

زن عموهه گفت که نوید گفته جواد از خونه بیرونش کرده!!! کتکش زده!!! ... بچه ها یادتونه جواد مدافع موندن نوید بود و من همش بهش تذکر می دادم که نگذاره کار به جاهای باریک بکشه؟!!

جواد دیشب باز حالش بد شد. ۵ ساله با هم زندگی می کنیم و تا حالا اینطور ندیده بودمش... خیلی شرمندشم... اینم از اون بچه نمک نشناس!!

متاسفم! نوید ۲۲ ماه با ما زنگی کرد و اقلاْ حفظ حرمت رو یاد نگرفت. تو این مدت من کلی وقت و هزینه صرف کردم. یک بار هم از اونا چیزی نخواستم! حتی به فکر فاکتور نگه داشتن نبودم! فقط ۳-۴ میلیون شهریه مدرسه امسالش شد!!! تموم هزینه های مراسم ختم خواهرم رو هم خودم متقبل شدم و حالا بدهکار هم شدم!! تو اون سالها که خواهرم تو تنگدستی زندگی می کرد٬ همیشه غیرمستقیم کمکش می کردم و ...

دیگه از کمک کردن به دیگران سرخورده شدم...

اگه نویدو به خاطر آزاراش به خودم ببخشم٬ هرگز به خاطر بی حرمتی و تهمتاش به جواد و همینطور آزارش به بچم نمی بخشم.

باورم نمی شد اینقدر دروغگو باشه و رنگ عوض کنه!!

دوستانی که می گفتن نوید محبت می خواد. شاید متوجه شده باشید که اون خانواده به تنها چیزی که الان فکر نمی کنن سرنوشت و آینده نویده و فقط دنبال پول هستن. اونا (البته اونطور که نوید می گفت) توجهی به نیازهای نوید نمی کنن (البته نمی تونم الان با توجه به شرایط پیش اومده قضاوت صحیحی داشته باشم) اما نوید الان اونارو ترجیح می ده چون اونجا آزادی عمل بیشتری داره... الان نوید از گفتن هر دروغی دریغ نمی کنه و جالب اینه که اونقدر زیرک هست که پیش اونا از جواد بد بگه تا اونا رو تهییج کنه که یه مرد غریبه با نوه و برادرزادشون چیکار کرده (اگه بگه خاله می گن خالت بوده مث مامانت بوده). اما پیش خانوم دکتر دقیقا برعکس می گفت. چون می دونست که اونجا نمی تونه یه سری اراجیف واسه جواد سر هم کنه و از طرفی خانوم دکتر کلا توقع داشت من نویدو بپرستم!!

البته مث روز روشنه که موندنش پیش اونا به چند ماه هم نمی کشه. خیلی دلم می خواد قیافه زن عموش رو اون روز ببینم. (گفته بودم که اونا یه دختر دارن چند سال از نوید کوچیکتره و عموهه وقتی که نخواست نویدو ببره پیش خودش دلیلش این بود که نوید بره اونجا یه بلایی سر دخترش می آره - البته خیلی وقیحانه تر این حرفو زد- همون موقع هم بهم گفت که خانومش  اصلا در جریان مشکلات نوید نیست!)

دیگه نمی خوام بهش فکر کنم. اما نگران اون حضانت لعنتی هستم. می ترسم بلایی سر نوید بیارن و بعد مدعی من بشن!!!

بیشترین دلیلی که می خواستم نویدو بفرستم بهزیستی٬ دور نگهداشتنش از اونا بود. اونطور خیالم راحت بود که تا ۱۸ سالگی معتاد نمی شه و حالا...

نمی دونم... شرایط جسمی خودم هم تعریفی نداره. ۲ تا پرواز پیاپی اونم تو ۸ ماهگی بچه... و این تلفنای اونا...

الهی بگردم آرتینم هنوز پا تو این دنیا نگذاشتی داری ازش عذاب می کشی. منو ببخش مامانی. تلاش می کنم از این به بعد فقط تو باشی و تو.

تنها چیزی که این مدت منو سرپا نگه داشته تکونای آرتینه که محسوس شده. طوری که حتی جواد هم دیشب با دستش حس کرد. عزیز دلم انگار متوجه شده که دیگه می تونه ابراز وجود کنه. دیشب من و جواد بدون ترس یه ذره در مورد آرتین حرف زدیم. قربونت برم مامانی داری منو آروم می کنی.

نوید رفت... اما عمداْ طوری رفت که دردسرهای بیشتری برای ما باقی بگذاره...

از تلفن های تهدیدآمیز و باج خواهانه خانوادش خسته شدم

از این حس مسخره انساندوستی متنفرم

قسم می خورم. قسم می خورم از این به بعد هرگز هرگز دلم برای هیچ کسی نسوزه و برای هیچ کسی (حتی اگه جلو چشمام پر پر بشه) قدمی برندارم

با همین خدای گرامی هستم... خدای قهار بیا و ببین چه شده ام

دارم خون گریه می کنم. جواد حالش خوب نیست. خودم داغونم.

از بی حیائی این جماعت درمانده ام.

خدا... اگه همسرم طوری بشه٬ به بچم چه جوابی بدم؟ بهش بگم باباش تاوان کدوم گناهشو پس میده

اون بالا نشستی... خب جوابمو بده

به منی که همیشه دلرحم بودم٬ چرا سنگدلی ندادی؟

خداااااا اگه کسی شاهد نبوده تو که شاهد بودی برای این بچه چه کردم... این همه اضطراب حقمه؟؟؟ بگو بچه من چه گناهی کرده؟ بگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

خدایا با تموم آزارهای نوید ازت خواهش می کنم نگذار نوید به سرنوشت باباش دچار شه...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:57  توسط نازی  | 

دیابت بارداری

 

حدود ۵-۶٪ خانومای باردار در ماههای آخر بارداری دچار دیابت بارداری می شن و از قرار معلوم بنده هم جزء همین گروهم...

از شنبه باید بستری شم تا دیابتم تحت کنترل قرار بگیره. دکترم گفته اقلا ۳-۴ روزه باید بیمارستان باشم.

فعلا هم تحت رژیم کم قندم.

متاسفانه فشار خونم هم اوضاع خوبی نداره.

نوید هم که طبق معمول خودش هماهنگ کرده و رفته خونه فک و فامیلاش. به عموش گفتیم واسه هفته بعد هم خودشون نگهش دارن (بذار چند روزی اونا هم بکشن. هر چند که با یه گل بهار نمی شه). انگاری همچی خوشش اومد که من حالم خوب نیست (هیچ رقیبی رو نمی تونه تحمل کنه...) این بچه آخر خوش شانسیه. قرار بود هفته بعد از بهزیستی بیان واسه تحقیق که اینطور شد. فکر کنم با این اوضاع و احوال به ناچار تا آخر سال تحصیلی باید نیگهش داریم و این یعنی آخر خطر واسه آرتین...

خدایا کمک کن اوضاع جسمیم واسه آرتینم مشکلی ایجاد نکنه. خدایا بچه مو به تو میسپارم خودت می دونی که نوید چه خطری واسه این بچه داره... کمک کن...

از بیمارستان اصلا خوشم نمی آد 

---------------------------------------------

بعد نوشت:

شما بگید من با این مدیر بی... چیکار کنم. دوشنبه بهش زنگ زدم و شرایطمو گفتم. حتی بهش گفتم که بستری شدنمو عقب انداختم که امروزو بیام اداره کارارو روبراه کنم آخر سالی مشکلی پیش نیاد (خیر سرم معاومنشونم. البته همه کارا رو انجام میدم - فقط تا حالا تی نگرفتم دستام!!!) البته کارای من که روبراه بود. ایشون باید می آومدن و چند تا کاما و ویرگول اضافه می کردن و یهویرایشی می کردن٬ مثلا "شود" رو می کردن "گردد" یا "فوق الذکر" رو م کردن "مذکور در فوق" و ... تا کارا نهائی شه!!! ...

به جون خودم اگه یه ذره مغلطه کرده باشم. آقا تنها نقشش تو پروژه اینه و ۶۰٪ تا ۸۰٪ مبلغ قراردادو به جیب میزنه. بقیش هم می شه حق الزحمه پرسنلی. مو.قع گرفتن پروژه یه چارت ۲۰ نفره رو میگذاره جلو کارفرما. در عمل ۵-۶ نفر می آن. بعد از چند ماه هم یکی یکی اونا رو مشغول امور شخصیش کرده. طوری که عملا من همه کارارو می کنم - که به خدا خیلی زیاده. هم مسئول باشی و پاسخگو هم تایپیست و بایگان و .... منشی گروه اگه یه نامه بهش بدی فکش کنه با وقاحت نیگات می کنه و می گه: چرا من؟ من کارای دکتر رو دارم انجام میدم". یعنی این آقا علاوه بر مبلغ هنگفتی که می گیره٬ حقوق پرسنلی که پروژه ها و پیگیریهای شخصیش (که حتی گاهی منو هم مجبور به اونکار می کنه) رو انجام میدن رو هم از بودجه پروژه پرداخت می کنه. تموم کارای کپی و اسکن و پرینتش هم اینجا انجام میده (گاهی کلی درگیر میشیم واسه گرفتن لوازم مربوطه. حق دارن می گن شما چقدر مصرف می کنید) اینارو داشته باشید آقا اینجا ناظر یه سری کاره. خودش داره با یه شرکتی کار می کنه و بخشی از کاری رو که اینجا کنترل می کنه خودش اونجا انجام میده (یعنی انجام دهنده و کنترلر یکی هستن) کارش که اینجا همون ویرایش وحرف بیخود زدنه و البته بخاطر این که کسی نگه خودش نیست یه خط در میان اجازه نمیده هیچ نامه ای بی امضا خودش بره (گاه واسه یه امضا یه نامه ۲۰ روز معطل می شه). کار اونجارو هم از دانشجوهاش مفت می کشه و پولی بهشون نمی ده. (دانشجوهاش واسم درددل کردن که کلی دازشون کار مفت کشیده و چه برخوردای توهین آمیزی هم که نکرده. از قرار خودش اصلا کار رو بلد نیست) فقط چند ماه پیش ۳۸۰ میلیون از اون شرکت پول گرفته و ۲۰ میلیون هزینه چاپ و تکثیر گزارشهائی که همشون یا اینجا پرینت و کپی شدن یا دانشگاه!!! جالب اینه که منتقد دزدی ملت هم هست. آقا به من میگه شما برو بستری شو اما تلفنت روشن بمونه!!! (می خوام برم بیمارستان تلفنی کارای اداره رو انجام بدم) حالا من این همه کارامو عقب انداختم... آقا ساعت ۵/۱۲ نیومده. خبرش الان بهم خبر دادن می آد تا کارای پروژه شخصیشو انجام بده و جالب اینه که امروز به جز من کسی نیومده. یعنی من با این اوضاعم باید هی برم وبیام و .... (شعور نداره بگه این خانوم ۱۲ سال سابقه داره. مثلا مهندسه. بارداره و ... کار شخصیش باید انجام بشه).

خدا ازش نگذره. اگه این اینقدر منو اذیت نمی کرد می تونستم استراحت خوبی داشته باشم.

جدا یکی از مزایای بچه دار شدنم نجات از دست این مرده. بی وجدان هفته پیش بهش گفتم که مدارکو و ... رو یه جوری تهیه می کنم  که هرکسی که سواد خوندن و نوشتن داشته باشه بتونه کارمو ادامه بده. می گه :" مگه می خوای نیای؟" توقع داره من از اداره برم بیمارستان. بچه که دنیا اومد برگردم سر کارم!!!!!

جداْ متاسفم واسه همچی کسائی که شدن اساتید دانشگاه های ما و الگوی جوانان ما!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:16  توسط نازی  | 

شروع کردم

 

امروز صبح (بی توجه به وضعیت جسمانی نه چندان مطلوبم) پاشدم رفتم دادسرای ویژه سرپرستی و ...

رفتم سراغ همون خانوم مسئول. فکر کنم اوضاع منو دید یه ذره خجالت کشید (داشتن با ۷-۸ تا خانوم دیگه در مورد نحوه پاک کردن لکه فرش بحث می کردن )

درخواستمو دادم٬ منو ارجاع داد به واحد سرپرستی بهزیستی (آخر نامه هم نوشتن در صورت لزوم پزشکا نویدو معاینه کنن).

از آشناهای اون آشنامون کسی نبود. ارجاع داده شدم به واحد اجتماعی. همچی تحویل نمی گرفتن. گفتن که می آن تحقیق و ... . (این وسط اسم یکی از مسئولاشونو - دخترخاله زندائی جواد- آورده بودم که انگار همون اسمه یه کم کارمو جلو انداخت). همون موقع یه آقائی اومده بود که دخترش از خونه فرار کرده بود. حالشو که دیدم یاد ۲۴ روز پیش خودم افتادم. توضیح دادم که واسه منم پیش اومده و بچه که یه کاری رو کرد٬ قباحتش ریخته و به احتمال زیاد تکرار می کنه اون کارو. (دختره بار دومش بود که فرار می کرد... بچه طلاق بود)

بالاخره قبل از اینکه منو دک کنن منو فرستادن با یکی از کارشناساشون صحبت کردم و شرایطو تشریح کردم. نسبتا خوب برخورد کرد. شماره عمو و عمه نویدو هم گرفت و همچنین شماره خانوم دکتر. هفته دیگه یه روز می آن خونمون واسه تحقیق! منم باید یه آزمایش اچ - آی - وی مجدد از نوید بگیرم و همینطور هم برم پزشکی قانونی واسه معاینات ...

خدا کنه تا قبل از عید تموم شه. هر قدم از این راه واسم بالا رفتن از یه کوه بود... خدا لعنتت نکنه بچه که اینطور با همه چی بازی کردی و عین خیالت نیست.

پ.ن: دیشب به جواد گفتم من دیوونه شدم یا دیوار روبرو (اتاق خواب) تازه این طور شده؟ (کل یه دیوار سوراخ سوراخ شده بود. سوراخائی با فاصله حدود ۵ سانت٬ البته تراکم سوراخا در قسمتای مختلف متفاوت بود. اما احتمال زیاد با دارت سوراخ شده بودن) جواد دیوارو نگاه کرد و هیچی نگفت...

خدا کنه زودتر نوید بره وگرنه خودمون به سرنوشت دیوارا دچار می شیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 14:27  توسط نازی  | 

دعا کنید- لعنت به من

سلام

بچه ها امروز جواد رفته بهزیستی٬ دنبال داستان نوید

دعا کنید بی دردسر درست شه

خبری شد می نویسم

از احوالات فعلی هم خودمون هم که همه چی تحت شعاع آزارهای نوید قرار گرفته

امروز فشار خونم ۱۸ روی ۱۰ بود!!! خدارحم کنه....

 ------------------

لعنت به من

لعنت به تموم آدمائی که می خوان انسانیت به خرج بدن

لعنت به هرکسی که تو زندگیش می خواد قدمی برای دیگران برداره

ای لعنت به من

ای لعنت به من

ای لعنت به من

ای لعنت به من که محکومم به اینکه تا آخر عمرم یه ناخلف رو نگهدارم

لعنت به نوید

خدا شرشو کم کنه

ای خدااااااااااااااااااا شکرت که اینجور منو می پیچونی

بچه ها داغونم داغون

بهزیستی فقط آزار میده... نمی گیرنش... نمی گیرنش...

نه خانواده پدریش و نه بهزیستی

دلم می خواد ....

۵شنبه عصر اومد جلوم٬ سینشو ستبر کرد و داد زد: "امروز قرار آرش بیاد دنبالم برم خونه عمه". اونقدر عصبانی شدم ... داد زدم سرش که: "واسه چی صداتو واسه من بالا می بری؟ ضمنا تو که سرخود هستی خودت قرار میگذاری... برو گم شو دیگم برنگرد"

رفت. اما برگشت. ساعت ۵ رفت تو اتاقش و خوابید (گاهی فکر می کنم اونجا تریاک مصرف می کنه...)

اونقدر خونه رو کثیف کرده بود که دیگه اعصابم به هم ریخته بود.

دیروز خانوم داداشم ناهار دعوتمون کرده بود. رفتم تو اتاقش دیدم کلیدشو جا گذاشته. مطمئن بودم بیاد پشت در بمونه یه قشقرق دیگه به پاست. از اونجائی که موقع برگشتن هم هماهنگ نمی کنه و یه هو (معلوم نیست چه ساعتی٬ می تونه ساعت ۳ بیاد یا ۱۰ شب. ما موظفیم که خونه بمونیم) در باز می شه و نوید می آد خونه... زنگ زدم و از داداشم اینا عذرخواهی کردم و نرفتیم. با جواد نشستیم خونه رو تمیز کردن (کاری که آثارش فقط تا امروز عصر که نوید می آد خونه میمونه). تموم کف هال رو پوست تخمه ریخته بود!

چند روز پیش خونه که رسیدم تشک یکی از مبلا لک شده بود. لکه بوی عطر می داد. تعجب کردم. گذاشتم پای آزار همیشگی نوید. دیروز تشک مزبور رو برداشتم ببینم لکه هه رو چیکارش می تونم بکنم٬ دیدم پشت تشک پر از لکه اس. (لکه هائی مث اینکه خیس باشن). فکر کردم اونم عطره... بو که کردم.... نه... همون بوی گندی که اتاقش (و اکثراْ خودش٬ می ده). حالم به هم خورد. بدون اینکه به جواد بگم ازش خواهش کردم اونم تست کنه. اونم همینو گفت... (نمی دونم ... ولی یه حس بد بهم می گه که نوید یا خ.و.د.ا..ض.ا.ع.ی می کنه یا کسی رو می آره خونه و ...) حالم از زندگیم به هم می خوره...

جواد امروز که رفته بود بهزیستی حسابی سر دوونده بودنش. دیگه به آخر خط رسیدم. فردا خودم می رم. شد که شد. نشد هم میندازمش بیرون. هرکی میخواد تحویلش بگیره. دیگه نمی تونم تحمل کنم خونم تبدیل بشه به .... .

یکی از معلماش (معلم دینی که معمولا سعی می کنن آرومتر باشن) یه نامه واسه ما داده. که البته نوید نامه رو به من نداد. خودم اتفاقی - وقتی اتاقشو نظافت می کردم- دیدم... بعد از کلی ابراز نارضایتی نوشته که ظاهراْ در مورد نوید نمی شه دیگه کاری کرد...

حتی به روی خودم نیاوردم نامه رو دیدم. کاری که از دستم بر نمی آد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:36  توسط نازی  | 

در راستای بهتر نویسی

آخرین مطالب وبلاگمو می خونم

همش یاس. ناامیدی... سردرگمی غم و غصه

تصمیم می گیرم لحظه های نادر شادمو بنویسم

باید + فکر کنم. حتی اگه نوید باشه...

ساعت ۱۲ شب یکشنبه:

 رو تخت دراز کشیدیم. هر کدوم تو فکر و خیال خودمون. جواد این چند وقته حسابی تو خودشه

می دونم که فقط نوید تنها کافیه واسه این شرایط حاد روحی جواد. بماند که تا دو ماه دیگه یه بچه عزیز می خواد به جمع ما اضافه بشه و ما هر دو نیاز داریم که خودمونو با این مساله وفق بدیم که تا حالا (باز به لطف نوید) اونجور که باید نتونیستیم. بعد از ۵ سال خوب می دونم که در این شرایط بهتره جوادو به حال خودش بگذارم و خیلی ازش توقع نداشته باشم و چندان کاری به کارش نداشته باشم.

لازمه خودش از تو غار تنهائیش بیرون بیاد و سرک کشیدن من تو اونجا نتیجه عکس میده. دم در غارش منتظر می مونم تا هر وقت صدام کرد آماده باشم. این چند روزه سعی میکنم خرابکاری های نویدو نبینه. نه که پنهانکاری کنم. نه. اما تلاش می کنم توجهش به نوید جلب نشه. می دونم که اگه کارای نویدو (که این روزا کنترل نشدنیه) ببینه جز در خودش فرو خوردن و عواقب جسمی و روحی بعدیش نتیجه ای نداره.

... جواد خوابش نمیبره. متوجه می شه که منم بیدارم. (خوب می دونم مراعات منو می کنه که اول شب می آد تو اتاق و بعد از ۱ ساعت میره رو کاناپه تو هال می خوابه). بهش می گم راحت باشه و بره تو هال بخوابه. می گه که فعلا هست. می دونم که بهتره چیزی نگم. رادیو رو روشن می کنه. یه برنامس که ترانه های درخواستی پخش می کنن. موسیقی سنتی ... عشق جواد... روشو می کنه به من و می گه: "نازی آرتین حتما باید یه ساز بزنه". لبخند می زنم و می گم: "منم خیلی دوست دارم که آرتین اهل موسیقی باشه. اما یادمون باشه ما نباید براش تعیین تکلیف کنیم. اگه دوست داریم آرتین اهل ساز باشه٬ باید از کوچولویی به شنیدن صدای ساز عادتش بدیم و بگذاریم خودش ازمون بخواد". جواد تایید می کنه...

... یادم می آد پارسال چقدر دوست داشتیم نوید یه ساز یاد بگیره و بعد با رفتاراش دیدیم که بهتره قیدشو بزنیم... بعد که ما بی خیال شدیم گیر داد براش گیتار برقی بگیریم... تموم الگوش پسرعمه هاش بودن. متوجه شدیم چیزیکه نوید دوست داره موسیقی نیست٬ مشابهت با اوناست. با این وجود باهاش قرار گذاشتیم و یه شروطی گذاشتیم که اگه مراعات بشه یه کاریش می کنیم. اما نشد...

رادیو یه آهنگ از شهرام ناظری پخش می کنه. جواد با نوک انگشتاش به شکم من می زنه و می گه: "آرتین! این شهرام ناظریه که می خونه. عشق مامانت". می خندم و می گم: "یکی از خواننده های مورد علاقه مامانت". عشق مامانش که جرج کلونیه  .

با صدای آروم موسیقی خوابم میبره و می دونم تا چند دقیقه دیگه جواد میره رو کاناپه و غرق می شه تو تاریکی غار تنهائیش

---------------------------------------------------------

پ.ن.۱: جاااااااااان. همین الان آرتینم پاهاشو تکون تکون داد و من قشنگ حس کردم قربونت برم عزیز دل مامان. همه چیمو حاضرم فدای تو عزیز دلم بکنم. عشق من. طفلی وقتی نوید خونس از جاش جم نمی خوره. (طوری که گاهی نگران میشم). تصور کنید آرتین بخواد با نوید زندگی کنه چه توسری خوری بشه بچم...

پ.ن.۲:بچه ها پرسیده بودن که نوید می دونه که قراره بره؟ یادتون هست که خودش از اول پیشنهاد رفتن رو داد. الان هم می دونه که موندنی نیست. اما دیگه در موردش باهاش حرفی نمی زنم. در مورد اینکه یه مدت بره خونه عمش هم باید بگم که اولا مساله اساسی مدرسشه (خونه اونا به ما همچی نزدیک نیست). اما از اون بگذریم اونا اهل نگهداری نوید نیستن که. نوید سرخود زنگ میزنه خونه اونا و می گه که میخواد بره. اونامانگاری با اکراه قبول می کنن (به قول جواد همه که مث ما گوشاشون دراز نیست)مثلا همین دیروز که تعطیل بود زنگ زد به عمش (به من نگفته بود که می خواد بگه بیان دنبالش. فقط گفت زنگ میزنه) اونقدر گیر داده بود (من گاهی گوشی رو بر میدارم ببینم چه خبره... عمه ها با الفاظ بدی از من و جواد اسم میبره...). عمه هه می گفت کسی خونه نیست. نوید می گفت با آژانس می آم. (جالبه که این وسط عمه هه نمی گفت با آژانس بیای کی درو برات باز کنه٬ می گفت کسی نیست پول آژانسو بده!! نوید هم می گفت خودمون می دیم. توجه می فرمائید که من روحم خبردار نبود اما باید پول آژانس بچه رو می دادم٬ اما آقا حاضر نبود بگه خاله پولو می ده٬ بلکه خودشون می دن!!! (یه جورائی با پستی تمام می خواد وانمود کنه از طرف ما هزینه ای براش نمی شه). به هر حال عمه هه پیچوندش . شب که جواد اومد متوجه شدم که به جواد گیر داده بوده که زنگ بزنه تا بره خونه اونا و جواد جواب داده بوده که اگه بخوان خودشون زنگ میزنن. بعد هم (چون مطمئن بوده من خبر ندارم) به من فقط گفته زنگ میزنه و ... (خیلی بیحیاست که به سادگی کاری رو که اجازش بهش داده نشده رو انجام میده و دو قورت ونیمش هم باقیه)

وقتی هم که بعد از اصرار زیاد می آن دنبالش٬ قول عصرو می دن و غروب می آن فرداش هم زود برش می گردونن. در واقع اونا فقط حرف مفت می زنن (ببخشید اما کلمه مناسبتر پیدا نکردم) و عمرا زیر بار نگهداری نوید نمیرن. در واقع از همون اول هم نیومدن دنبالش (قرار بود چهلم مامان نوید که گذشت بیان خونه ما ببرنش و بعد با هم مذاکره کنیم نتیجه بگیریم که چیکار کنیم٬ اونا نیومدن و من - که اون موقع تصمیم داشتم اگه اصرار به بردن نوید دارن بپذیرم و دورادور هوای نویدو داشته باشم- بخاطر مدرسه مجبور شدم برم دنبال حضانت قانونی نوید)

دیروز به نوید گفتم: "متاسفم برات که یه زندگی معمولی و محبتی که بی منت بهت میشد رو خراب می کنی و پشت پا میزنی به تموم اونچه که برای آیندت ساخته شد و اینجور اصرار داری به اینکه ثابت کنی ما حق دخالت تو مراوداتت نداریم و آویزوون این و اون می شی..."

راستش نفرینش کردم. بهش گفتم امیدوارم از همه فامیل پدری و مادریت و فامیل جواد و هرکی که من میشناسم و تو میشناسی خوشبخت تر بشی و از راه درست پولدارتر بشی. اما خدا لنگه خودتو نصیبت کنه.

 یه تیکه خنده دار از نوید: آق نوید اگه غذا چیزی به غیر از پلو و گوشت (یا حداکثر ماکارونی) باشه لب نمیزنه. ساعت ۷ هم می خوابه. من همیشه اضطرس شامو دارم. این وسط خودمونم هم پلو نمی خوریم - خصوصا شام- و مجبورم واسه اون همیشه غذای جداگانه درست کنم که قبل از ساعت ۷ هم آماده باشه. البته اگه اون موفع هم آماده باشه٬ نوید ساعت خوابشو می کنه ۵/۶ حتی گاهی ۶. البته فقط برای اینکه منو مجبور کنه زود غذاش درست کنم. از زمانی که هوس غذا خوردن می کنه شروع می کنه تو هال رژه رفتن و پاهاشو می کوبه - میره رو اعصاب من- من مث مامانایی که معنی گریه بچه هاشونو می دونن معنی پاکوبیدنای نویدو می فهمم. نوید غذا که حاضر شه٬ سینی شامشو میبره تو اتاقش واسه خودش تنهائی میخوره (راستش منم بیخیالش شدم بذار هر غلطی کهمی خواد بکنه٬ باهاش درگیر شم فقط اعصابم خورد می شه). چند شب پیش (که جمعه بود و جواد خونه بود و چون می دونستم جواد مخالفه شام اختصاصی واسه نوید درست کنم) مجبور شدم از شام خودمون بهش بدم. خوراک (مرغ و هویچ و لوبیا و سیب زمینی) درست کرده بودم. ساعت ۷ سینی شامشو آماده کردم (رسما به سمت پیشخدمت اختصاصی نوید نائل اومدم) واسه ترغیبش هم مخلفات کامل (ماست و سالاد و دوغ و زیتون پرورده و ترشی) واسش آماده کردم. اومد که غذارو ببره (البته وقتی جواد نیست خودم واسشون غذارو میبرم) چشمش به ظرف خوراک افتاد سینی رو کوبید رو میز و گفت: "من شام نمی خورم" (راستش جواد تو تراس بود و من نمی خواستم جلو چشم جواد باز درگیری بشه. از طرفی مطمئن بودم اگه نیتش شام نخوردن بود زحمت نمی کشید بیاد تو هال سینی رو برداره و مطمئن بودم مشکل اینه که آقا خوراک نمی خورن). منم که دیگه حسابی کلافه بودم جواب دادم: "بهتر که نمیخوری. همین غذا میمونه واسه شام فردا شبت". فردا شب هم آقا ساعت ۶ خوابید (و من البته مطمئن بودم قبل از اومدن من حسابی به خدمت معده مبارک رسیده بودن. سیب زمینی ها تموم شده بود ظرف روغن کلی خالی شده بود و گاز و دیوار مجاور ظرفشوئی آشپزخونه هم پر ترشح روغن بود. سس و ... هم که ... (من احمق هم که همش نگران ویتامینای مورد نیاز بدن بچه هستم...) شب بعد که دیگه حوصله کل کل کردن نداشتم بهش گفتم شام ساندویچ (از بیرون گرفته بودیم) بخوره. همچی چشم کشداری در جوابم گفت که... (تو دلم گفتم که متاسفم که لیاقت نداری شام خونگی بخوری و جز شکم گنده کردن... - نوید لاغره اما در اثر پلو زیاد خوردن شکمش می آد جلو اما انگاری مث باباش اصلا استعداد چاقی نداره ). خودمون دوتایی خوراکشو شام خوردیم خیلی هم خوشمزه بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط نازی  | 

 

سلام به همه دوستان

والنتاین (با تاخیر) مبارک

و احوالات ما:

نوید از مشهد برگشت... از قبل پرروتر... و اذیت وآزار... دیگه قابل کنترل نیست...

بدبختانه این چند روزه حس می کنم وقتی ما خونه نیستیم کسی یا کسایی رو می آره خونه...

می ترسم...

از آبروم...

دیروز عصر که رسیدم خونه...

اتاقمون بوی تنش رو می داد (دیگه این بو قابل تحمل نیست و من نمی دونم چرا اینطوریه. هرچقدر هم که عطر و مام و ... واسش می گیرم٬ معلوم نیست چطور سر به نیستشون می کنه. حتی حموم هم که میره... بوی خاص و بدی میده)... تختمون به هم ریخته بود و رو بالشا جای سر... هر۲تا بالش... تلاش می کنم بهش فکر نکنم.

شبا کیف پولمو میگذارم کنار دستم. وقتی جواد نیست و با نوید تنهام حتی حموم هم نمی رم.

از آبروریزی می ترسم (و آبرو چیزیه که نوید اصلا حالیش نیست)

جواد هم شدیدا عصبی شده. پاهاش دچار تیک عصبی شده (ماهیچه های پاش یه هو شدیدا شروع می کنه به لرزیدن که حتی از فاصله ۳-۴ متری هم لرزشش به وضوح دیده می شه). واسه همینم سعی می کنم خیلی کارای نویدو به روش نیارم. نمی خوام تو این وضعیت بلایی سر جوادبیاد. و با این اوضاع...

دنبال بهزیستی رفتیم. متاسفانه آشنای عزیز اینقدر که مارو معطل کرد٬ پاسمون داد... (برید خیابان ایرانشهر واحد سرپرستی...) ۳شنبه جواد میره دنبال کارا

فشار خون خودم هم ۴-۵ روزه بالاست و آزمایش قند خونم... متاسفانه احتمال دیابت بارداری هست. یه آزمایش دیگه دارم. واسه تست قند خون و البته مسمومیت حاملگی... امیدوارم که چیزی نباشه.

با سریال لاست (که دیگه هفته به هفته دانلود می شه) سر خودمو گرم می کنم و ...

خونه خیلی بد شده. خیلی بد...

کاش این بچه به جای شرارت٬ یه ذره خوب و بدو می فهمید.

عمه هه هم که باهاش حرف میزنه٬ نوید با دیدن اونا و شنیدن حرفاشون شیر می شه جون ما. (البته عمه هه به مخیلش خطور نمی کنه که چه برادرزاده ابلیسی داره و من از این جهت بهش حق می دم چون تصورش برای خودم هم دشواره) احساسم نسبت به نوید یه حسیه مشابه همون احساسیه که نسبت به اون دختره تو فیلم جن گیر و یا پسره تو طالع نحس ۲ (وقتی که همسن نوید بود) دارم. دیدید وقتی که شیطان از وجودشون خارج میشه چه حس ترحمی دارید و وقتی که شیطان تو وجودوشونه چه ترسناکن؟ اما اونا فیلم بودن و این زندگی منه...

مدرسه نوید به ما پیشنهاد دادن که اگه مشکل مالی داریم کمکمون کنن. (لعنت به این بچه بی آبرو که ...) دیگه نوید اونقدر از دست رفتس که هر ساعتی که دلش می خواد می آد و میره. به هرجا که دلش می خواد زنگ میزنه (قبض تلفنم ۹۷۰۰۰ تومن اومده و من و جواد به ندرت تلفن راه دور داشتیم) در مورد غذا هم که سفرش از ما جداست. شبا زود میخوابه. واسش سینی شامشو می چینم می آد اگه باب میلش باشه میبره تو اتاقش می خوره و اگه باب میلش نباشه درو می کوبه و میره. (البته گشنه نمی مونه و به تموم خوراکی ها به موقش شبیخون میزنه). دیگه حتی نمی خوام به کاراش فکر کنم. همه چی برام عادی شده. ترس از نوید... ترس ا ز اینکه هرلحظه یه مشت حوالم کنه... ترس از درکوبیدناش و پا کوبیدناش (وقتی جواد نیست این کارارو می کنه)

ترس از اینکه چه کسایی رو می آره خونم و چیکار می کنن. (آخر هفته رفت خونه عمش و از اونجا کلی فیلم آورده)

نگید چرا میگذاری این کارارو بکنه. گذاشتن من مهم نیست. اون کار خودشو می کنه. اجازه ندم؟ مگه اجازه من مهمه؟ مثلا بگم اجازه نیست و اون کار خودشو بکنه چیکار میتونم بکنم؟ کتکش بزنم؟ تجربه کردم... نتیجش عکسه و الان قدش از من بلندتره و اگه ... باهاش حرف بزنم؟ مگه نزدم؟ اینقدر با اون حرف زدم که بی ارزش شدم. جواد؟ اون طفلی ۹ شب می آد خونه. چیکار کنیم؟ ۲تامون بشینیم خونه و نویدو کنترل کنیم؟ (حتی یه لحظه ازش غافل شم کار خودشو می کنه)

نوید... نوید... چه شری شدی واسه من.

آرتین... طفلک هست... دیگه مجالی برای اون نمی مونه. عجیبه بچه ها از وقتی نوید برگشته٬ تو خونه کمتر ورجه وورجه می کنه. دیروز بخاطر قندم اضطراری رفتم دکتر. اوضاعش خوب بود.

و من دارم با زندگیم مث یه فیلم برخورد می کنم تا اعصابم آروم باشه. و این بچه کمتر آسیب ببینه.

دارم امتحان سختی رو میگذرونم.

می دونید.... الان میفهمم تواین مملکت ثواب کردن = کباب شدنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:0  توسط نازی  | 

 

انگار آرتینم متوجه شده من این روزها اعصابم سرجاشه...

وروجک این مدت کلی تلاش می کردم تا تکوناشو احساس کنم

اما الان مث فرفره همش می چرخه

تکوناش اینقدر محسوس شده که فکر کنم یکی دو هفته دیگه بشه با دست هم احساسش کرد

وای .... خدایا یه موجود زنده... یه بچه دوست داشتنی الان داره تو وجود من رشد می کنه...

یکی از همکارام بهم من می گه: "اگه شمایی که بچتو سر یه ماهگی به حرف می آری"

راست می گه. خودم هم می دونم چقدر با بچه حرف می زنم. (بچه خواهرم پارسال دقیقا تو ۴۰ روزگی به جایی رسید که با اصوات مبهم جوابمو می داد)

اگه نوید بمونه جرات اینکه تو خونه با آرتین حرف بزنم رو ندارم. خصوصا اینکه چند ماه اول به تعطیلی تابستون می خوره. (آرتین اردیبهشت دنیا می آد). اما اگه یه جای مناسب واسه نوید پیدا شه (دنبالشیم) اونوقت ...خدا به داد جواد برسه ...  مخ براش نمی گذاریم ...

دیروز رفتم آزمایش دیابت بارداری دادم. صبح ناشتا بودم و آزمایش تو دو نوبت به فاصله یک ساعت طول کشید. آخراش آرتین دیگه داشت تو شکم مامان لزگی میرقصید...

آتی (یکی از بهترین دوستای دانشجوئیم) امروز بهم زنگ زد. یاد دانشجویی به خیر. چه شرایی که به پا نمی کردیم. یه تیم سه نفره بودیم. آتی مکانیک میخوند و ما دوتا عمران. اسم تیممون رو هم بچه های دانشکده فنی گذاشته بودن ۳ تفنگدار. دوستی ما تموم ۴ سال دانشگاه طول کشید. درسته بعدش هرکی رفت شهرشون و ارتباطا محدود و کم و کمتر شد... اما صمیمیت همونه که هست. خصوصا بین من و آتی. البته دو تا دوست مخابراتی هم داشتیم که اونا هم از بهترین دوستام هستن... اون صداقتی که تو اون دوستی ها بود الان به سختی پیدا می شه.

آتی که زنگ زد نمی دونم چطور خاطرات تموم شربازیهامون تو دانشگاه جلو چشمام رژه رفتن...

بعد از مدتها با یادآوری خاطرات اون موقع از ته دل خندیدم...

تو خوابگاه یه اتاق کوچیک ۸ متری هم جای درس خوندن٬ هم خواب و هم آشپزی ۳ نفر بود...

اون اتاقا در واقع واسه یه نفر طراحی شده بودن. و خب... سالای ۷۰ تا ۷۴ همچین امکانات زیادی در اختیار دانشجوا نبود که. فکرشو بکنید غذای دانشگاه افتضاح!!! و ما که معده هامون توان هضم اون غذاهارو نداشت آشپزی می کردیم. (اونم آش و آبگوشت و قرمه سبزی و ...) حالا تو خوابگاه خبری از اجاق گاز نبود. اصلا خوابگاه ها گازکشی نبود که ولی همه شهرگازکشی بودو ما مجبور بودیم گاز پیک نیکی هامونو (تو اون برف و سرمای تبریز) ببریم یه جائی تو جاده شاهگلی پر کنیم (اگه کسی تبریز رو بشناسه می دونه ما چه مسیری رو طی می کردیم و چه اذیتی می شدیم). دستامون یخ می کرد ولی همش هر هر و کر کر. دانشجوئی زمون ما شرایط خیلی ساده ای نداشت اما ما خودمونو خوشبخت ترین آدما حس می کردیم. خیلی ها تو خوابگاه به حال ما غبطه می خوردن و خیلی ها تعجب می کردن که این دوستی هیچ صدمه ای نخورد... حتی مامان یکی از دوستامون که تبریز زندگی می کردن٬ بارها به دخترش گفته بود برو خوابگاه چند روزی از اینا یاد بگیر چطور در حق هم گذشت می کنن...

اخلاقامون خیلی با هم فرق داشت. اما اصول اعتقادیمون مث هم بود. یعنی دخترای گلی بودیم و اهل ... نبودیم . با کسی هم کاری نداشتیم... (زیرآبزینی و جاسوس بازی که اون موقع ها خیلی باب بود و یا خاله زنک بازی و فضولی )

ترم ۶ بودیم و چندتا از بر و بچز عمران ترمای پائین تر(که خیلی خیلی بچه + بودن و اتاقشون همیشه تر وتمیز و مرتب بود و مشقاشونو تمیز و مرتب می نوشتن ) اتاقشون روبروی ما بود. یه روز که اون ۳ تا بدجور اتاقشونو مرتب کرده بودن و اه اه... کفشاشونو مث بچه مثبتا مرتب جفت کرده بودن در اتاقشون...

آتی یه نیگاه به در اتاق اونا کرد و یه نگاه اتاق خودمون که کفشامون نامرتب در اتاق بود (۷-۸ جفت کفش آتی خانوم و مال ما هم هرکدوم یکی دو جفت دقیق یادم نیست ... اما آتی ماشالا آخر نظم و ترتیب بید...) نگاه هامون که به هم گره خورد دیدیم یه چیز مشترک داریم... حسادت!!! بعله خانوما می خواستن مارو غصه بدن

اونروز جمعه بود و من خوب می دونستم بچه ها فرداش با یه استاد بسیار عوضی آمار دارن. استاد محترم ۳ واحدو از ساعت ۷ تا ۱۰ (طی یک جلسه تو هفته) سر هم بندی می کرد و بعد از ساعت ۷ هم اجازه نمی داد که کسی بره سر کلاس (بسیار بد دهن و ... و ۱۰۰ البته امتحان پایان ترم بسیار بستگی داشت به تعداد خانومای ژیگولوی کلاس ) و از اونجائی که بچه مثبتای دانشکده ما اهل جیم شدن از کلاساشون نبودن! فکر انتقام گیری خوبی به ذهن من و آتی رسید!

ساعت ۱۱ - ۱۲ شب که دوستان + ما خواب تشریف داشتن من و آتی در یک اقدام ضربتی بند کفش بچه ها رو به هم گره زدیم. البته بند کفش هرکسی رو به کفش بقل دستیش. طوریکه ظاهر منظم کفشا هم حفظ شد. بعد هم جهت حفظ عدالت بین دو گروه عمران و مکانیک (خب آتی مکانیک بود نمی شد بچه های اونا بی نصیب بمونن) همین برنامه رو با دو تا از بچه های ترم پائینی مکانیک (که ماشالا از اون لات و پوتا بودن) پیاده کردیم.

آخ که چه کیفی داشت وقتی ساعت ۶:۴۵ صبح اشک اتاق جلویی ها در اومده بود و بد و بیراه می گفتن  (خب اونا می دونستن کار کسی جز ما نمی تونه باشه. ما هم البته با شجاعت تموم اومده بودیم در اتاقمون و با لبخند ملیح این صحنه رو نیگا می کردیم و از بد و بیراهای اونا مستفیض می شدیم). اونام یه بار اومدن به خیال خودشون تلافی کنن و همین برنامه رو با ما پیاده کنن ولی از اونجائی که ما خیلی هم اهل سر موقع کلاس رفتن نبودیم (البته ما آمارمونو پاس کرده بودیم) و اونا هم اینکاره نبودن (بلد نبودن گره کور بزنن که) ما دچار مشکلی نشدیم.

اما هر چی صبر کردیم خبری از اون دوتا بچه مکانیکیا نشد. چند هفته بعد مجبور شدیم خودمون از شون بپرسیم. یکیشون با صدای لاتی جواب داد: "اااااااه کار شما بود. خدا خیرتون بده. کلاسو نرفتیم خوابیدیم" .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 9:53  توسط نازی  | 

يه كم آرامش

ديشب نويد رفت مشهد

هرچند كه ۵شنبه و جمعه سهم عذابي كه اين هفته بايد به ما مي داد رو تمام و كمال پرداخت كرد تا مبادا يادمون بره كه با كي طرفيم و بعد ا رفتنش متوجه خيلي خرابكاري هاي همين ديروزش شديم...

هرچند كه امروز صبح به لطف نويد يه ذره تا آبروريزي كاملم مونده بود (نويد كيف پولمو خالي كرده بود و اين در حالي بود كه من به اندازه كافي بهش پول داده بودم - در واقع همه پولي كه واسه خريد وسايل ضروري آرتين كنار گذاشته بودم واسه مسافرت نويد رفت... و امروز صبح يه آزمايش خون داشتم كه دكتر گفته بود همين امروز برم كه با اين وضعيت... شانس آوردم جواد با من تو آژانس بود و پول آژانسو پرداخت كرد ) بقيه شو نمي گم ...

اما به هر حال ديشب تونستم يه كم با خيال راحت سر رو بالش بگذارم و نگران خيلي چيزا نباشم

نمي دونيد چقدر خوبه احساس امنيت...

مي خوام اين چند روزه به بچم فكر كنم...

بچه ها باورتون مي هش ديشب حتي تونستم آرتينو تصور كنم كه ۴دست و پا راه ميره. تونستم يه كم با جواد در موردش حرف بزنيم.

وااااااااااااااي به جواد مي گم از ۵-۶ ماهگي بايد كوچولو كوچولو با خودت ببريسش بيرون تا باهات رفيق بشه

جواد مي گه از همون كوچيكي مي برمش استخر  تصور كنيد.. پدر و پسر با هم برن استخر (پارسال جواد نويدو مي برد استخر اما نويد ترجيح داد تنها بره ... بگذريم...)

خلاصه اين كه ۴ روز با آزادي كامل مي تنم تو خونم آرتينو تصور كنم.

صبح به جواد مي گم تا وقتي تو شكممه دلم ميخواد زود بيادبيرون ببينمش. مطمئنم دنيا اومد دلم ميخواد بخورمش

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:53  توسط نازی  | 

جواب دوستان بي آدرس!+بعدنوشت (قابل توجه دوست خوبم رویا)

چند تا از دوستان نظراتی دادن و به طور مستقیم یا غیرمستقیم منو به بیرحمی متهم کردن اونم در حق نوید و مادرش

راستش داستان زندگی مادر نوید رو نوشته بودم. اما کامنت یکی از دوستام مانع از اون شد که اینجا بیارمش.

در مورد خواهرم که حتی موقعی هم که مرد (و بالاخره من تحت تاثیر احساسات شدید قرار داشتم) اينو خوب می دونم که خیلی خیلی مقصره. مقصره بخاطر ازدواج اولش با یه مرد که یه دختر داشت و پدر و مادرمو پیر کرد. جزئیاتشو نمی گم.... نمی خوام برام یادآوری بشه. نمی خوام بگم که از سوم ابتدائی در معرض آبروریزی خواهری بودم که مثلا ۳ سال ازم بزرگتر بود... مقصره چون در زمان تاهل هم خودشو کنترل نکرد... تا اینکه با دو تا بچه طلاق گرفت و برگشت خونه پدری. باز هم اشتباه کرد و زن یه مرد معتاد شد. باز هم اشتباه کرد و بچه دار شد. تا اینجاش خوب بود اگه سرش به سنگ خورده بود (چیزی که من احمقانه موقع مرگش فکر می کردم)...

اما بعد از مرگش با توجه به نابه هنجاری های رفتار نوید مجبور شدم تو سالنامه هاش موشکافی کنم و عمق فاجعه رو درک کنم. الان می فهمم که هرچه تلاش کنم شخصیت این بچه شکل گرفته...

دوست عزیز سرکار خانم سایه فرموده بودید که بنده نوید رو لوس کردم چون امکانات زیادی بهش دادم. نه خانوم عزیز. من نخواستم امکانات زیادی به بچه بدم. شما اگه تو خونتون رفت و آمد باشه٬ آیا می تونید بچه رو با لباس پاره پوره بفرستید جلو مهمونا؟ خانوم یک زن عزیز٬ من چندین مشاور عوض کرده ام. تمام راه حل ها رو امتحان کردم. نشد. نوید نمی خواد. خانوم سایه. نوید اصلا محبت نمی خواد. اون اصلا اصلا تنها چیزی که براش مهم نیست محبته. اون اگه مارو دور می زنه چون به قول سایه خانوم لوسش نمی کنیم و دمب ساعت واسش هزینه نمی کنیم. پس راحت میره سراغ کسای دیگه.

خانوم سایه! من طی این ۱۸ ماه سعی کردم به این بچه یاد بدم که رو پای خودش بایسته. یادش بدم که متکی به نفس باشه و مفهوم خانواده رو درک کنه. سعی کردم چشمش به دست دیگران نباشه. اما اون نخواست...

اما بچه ای که از اولش دیده که پدرش مث انگل سربار دیگران باشه رو نمی شه عوض کرد.

خانوم سایه. من اصلا با یه بچه طرف نیستم. همون مشاور محترم (خانوم دکتری که انگار یه جورائی وکیل مدافع نویده) اعتقاد داره که نوید رو نه یه بچه که اقلاٌ ۲۳ ساله باید حساب کرد.

من با تموم اصول روانشناسی با این بچه برخورد کردم. خانوم سایه! من در مقابل پرتوقعی های نوید نه تنها کوتا نیومدم٬ بلکه ایستادم. نوید (بچه ای که تو شرایط سخت بزرگ شده بود) از من هر ماه مسافرت شمال٬ دوربین ...٬ پی اس پایس و هرچی که دست هر بچه فامیل شوهرم می دید می خواست (البته چون امکاناتش از تموم بچه های فامیل خودم بیشتر بود با اونا کاری نداشت). البته از فاميل شوهرم هم كم نداشت٬ فقط يه چيزائي اونا داشتن كه اين نداشت و برعكس. طبق اصول روانشناسي٬ باش حرف زدم. توضیح دادم که درآمد محدودی داریم وباید اولویت بندی کنیم. بهش گفتم که من اولویت رو به مدرسه خوب برای اون می دم تا اسباب بازی. حتي بهش اين امكانو دادم كه خودش تصميم بگيره. اگه جواباي نويدو ميشنيديد شكفتزده مي شديد! نويد حراف خوبيه. من احمق هم باور كردم كه واقعا درك كرده.

بعد كه همه جا جار كشيد كه ايهالناس خالم اوضاع ماليش .... تازه فهميدم ... نويد طوري تربيت شده كه خوش بودن حالشو به همه چي ترجيح مي ده.

خواهر من (علیرغم اینکه می دونسته رفتنیه)٬ تو اون خونه ۲۰ متری نویدو غرق در اسباب بازی کرده بود. باورتون می شه ما یه نیسان اسباب بازی از تو اون خونه جمع کردیم؟!!

خانوم گشنگی می کشید اما یه هو واسه بچه جشن تولد می گرفت.

اما نوید...

اشتباه نکنید. نوید آگاهانه داره مارو عذاب می ده. اون الان اگه خواسته ای داره (خانوم سایه توجه بفرمائید که نمی خوام لوسش کنم وخواستشو برآورده کنم) می دونه که باید در مقابلش باید یه کار + کرده باشه. اما اون راه ساده تر رو انتخاب کرده. خرابکاری می کنه تا ما ازش بترسیم و زیر بار خواستش بریم. تا وقتی که من باردار نبودم مقاومت می کردم. اما الان دیگه نمی تونم. می ترسم که دستش رو من بلند شده (اون الان قد کشیده و قدش از من بلندتره و اگه مطمئن باشه جواد بودی نمی آد این کارو می کنه). در ضمن اون مي دونه كه عصبانيت واسه بچه من خطر داره. جالبه كه تو هفته اول كه فهميده بود من باردارم٬ يه بار كه از دستش داشتم گريه مي كردم اومد و بهم گفت: "خاله حساب كردم از وقتي باردار شديد تا حالا ۱۵ بار عصبانيت كردم!"

بعنوان مثال. نوید معدلش پائین بود و از نظر اخلاقی هم شایستگی اردوی مدرسه رو نداشت. بعد از اون فرارش از خونه می دونه که من می ترسم. رفته سراغ اولیای مدرسش. نه نه من غریبم بازی و ... . اونا ترحم کردن (دقت کنید ترحم! چون به گفته خودشون اگه مطابق ضوابط بود نوید جزء لیست اردو نبود) با من تماس گرفتن. من موندم... اگه نمی گذاشتم برم. یه هفته تعطيلات زمستانی مدرسه نوید خونه بود و مطمئنا من دیوونه می شدم و همه چي خراب. راستش الان از نظر مالی هم اوضام بی ریخته (چند ماهه حقوق نگرفتم و هزینه ها...). گفتم فکر می کنم. خب چند تا لباس٬ دیوار خونه و ... رو که دیدم ناچار شدم بذارم بره. اگه باردار نبودم اگه آبروریزی بلد نبود اگه بچه خودم بود این یه هفته رو تحت کنترل شدید نگش می داشتم. اما الان نه... آزمایش خونی که باید می دادم (سر موعد) رو بی خیال شدم. پولشو گذاشتم نا نوید بره مشهد. و اگه نمی گذاشتم آبروم همه جا رفته بود...

خانوم سايه خانوم! شما چي فكر كرديد در مورد من؟ اگه مي گم قيافه حق به جانب گرفتن و فيلم بازي كردن... مي بينم. با چشمام. همين پيروز كه رسيدم خونه٬ از تو راهرو صداي آوازش مي اومد )از اون آهنگاي قر  قميش دار كه من نمي دونم از كجا ياد گرفته(. حدود يه ساعت حموم بود و داشت واسه خودش آواز مي خوند. با صداي تلفن متوجه اومدن من شد و بعد از چند دقيقه از حموم اومد بيرون با يه قيافه اي كه فكر مي كردي الان يه ساعته گريه كرده.

نه... نمي تونم ... با نويد بايد زندگي كرد تا عمق فاجعه رو درك كرد. من خودم كه خالشم تا نرفتم زير يه سقف باهاش نمي دونستم...

اين بچه ۲ روز بعد از مرگ مادرش واسه جلب ترحم هرچي دلش خواست به مادرش گفت...

خاونمای محترم. من نمی تونم نویدو اصلاح کنم. چرا کسی متوجه نیست؟ زندگی من داره می سوزه.

جواد از روزی که نوید از خونه رفته بود دچار پرش شدید عصبی عضلات پا شده. دیگه حتی با من هم حرف نمی زنه.

آقا من بي شعورم. نويد خوبه مظلومه بيگناهه. من بيرحمم. من ناتوانم. همه مشكلات از ناحيه منه...

نمي تونم...

نمي تونم...

دارم ديوونه مي شم...

شبا با ترس از خواب بيدار مي شم...

شبايي كه به لطف نويد تنها تو اتاقم مي خوابم تموم مدت خواب مي  بينم نويد اومده تو اتاق خوابم (سابقه اين كارو داره. ۳ نصفه شب و چه ترسناكه بيدار شي و ببيني يكي تو اتاقته) ...

آره اصلا من مشكل دارم

من نمی تونم. اشتباه کردم. گذشته نوید رو نمی دونستم و خانوم دکتر دروغگو نویدو به من بچه بی مشکلی معرفی کرده بود.

اما الان دارم خودم٬ همسرم و از همه مهم تر بچه خودمو فدا می کنم.

اونم بخاطر چی؟

آیا من مقصرم؟ من کی هستم. بچگی من بمراتب سخت تر از نوید بوده. چرا من خلاف نیستم؟

من از ۲۰ سال پیش که خواهرم از خونه فرار کرد و با اون شوهر... تا الان زیر سرکوفت و بی آبروئي ناشي از كاراي اون له شدم. من هرگز محبت مادر رو نچشيدم. فرانك كه رفت ما از جلو چشماش افتاديم. من از اول دبيرستان به بعد... پدر تا ۲ سال قبل از مرگش با من حرف نزد. منم بايد سر كسب تلافي كنم؟

بگذريم

مي خوام خودخواه باشم و يه بار تو زندگيم به فكر خودم باشم.

شما نگران نويد نباشيد. اگه خدا خواست و از زندگي من رفت٬ خوب بلده گليم خودشو از آب بكشه بيرون.

خانوماي محترم. آرزوي مرگ نويد تو پست قبلي آرزوي باطني من نبوده. من حق ندارم عصباني بشم؟ اما اگه تا الان نويد معتاد نشده چون من با چنگ و دندون نمي گذارم بره پيش اون خانواده دوديش كه خودش شديدا بهشون تمايل داره. يعني امكانات خونه مارو مي خواد و بي بند و باري و آزادي عمل اونارو. اگه تا حالا تحمل كردم واسه همين بوده.

اما ديگه نمي تونم. چون نويد اگه توان جسمش اجازه بده (كه با رشدش اين وضعيت سال ديگه اتفاق مي افته) رو جواد هم دست بلند مي كنه. تا الان كه يكي دو ضربه (به ظاهر اتفاقي) به من وارد كرده. امروز در و ديوارو خراب مي كنه و فردا كاراي بابا و عموشو تكرار مي كنه. وسايل خونه رو ميفروشه و دست رو ما بلند مي كنه. همين الانم كنترل ارتباطاشو با خانواده پدريشو ندارم (و عزيزان من قانون به من اجازه نمي ده در اين مورد محدوش كنم) نويد اگه وضعيت همينطور ادامه پيدا كنه سال ديگه معتاده...

واسه همينم مي خوام از همه اينا دورش كنم. اونا هم دلشون واسه نويد نسوخته وتو اين مدت حتي يه بار هم سراغشو نگرفتن. يعني هيچ وقت نمي گيرن. تموم اين دفعاتي كه نويد اونجا مي رفته٬ خودش در غياب ما برنامه ريزي مي كرده و پيش ما وانمود مي كده اونا خواستن.

خانوماي عزيز من نمي تونم شوهرمو وادار كنم تا دست رو بچه بلند كنه. (تنها راهكاري كه در مورد نويد بطور موقت جواب مي ده). قرار بود ما نويدو تربيت كنيم٬ اما نويد داره مارو ادب مي كنه...

من نويدو آوردم خونم٬ نه از سر محبت و نه بخاطر ثواب يا وجهه و ... . آوردمش تا نشه يه موجودي كه آبروي خانوادمو ببره. خب الان كه زودتر از موعد داره اينكارو مي كنه. پس بچه خودم چي؟ من حق ندارم از بچه خودم يه نويد ديگه بسازم.

در ضمن خانوم سايه خانوم٬ نويد اينقدر به فكر خوشگذراني هاي موقتشه اصلا به فكر انتقام و تنفر و ... نيست. نويد فقط از كسائي متنفره كه بي محابا واسش پول خرج نمي كنن. اگه داداشاي من الان ۴-۵ تا شوخي ركيك باهش بكنن٬ مي شن بهترينا. اينو تجربه كردم. از شوهر اول مامانش متنفر بود. بهم مي گفت كه از اون و خاونادش بخاطر ظلمائي كه به مامانش كردن متنفره. اما همين چند وقت پيش كه به طور اتفاقي ا يكي از بستگان اونا تو يه مهموني مواجه شد و بي اجازه ما رفت سراغ اونا و اونا هم وحشتناك ترين شوخي هاي ممكن رو باهاش كرده بودن - اونا آقايون ۲۶-۲۷ساله بودن - از مهموني كه اومد بيرون بهم گفت :"خاله من نمي دونستم اينا اينقدر باحالنو ازشون خوشم اومد. بعدها يه بچه ديگه كه اونجا بوده واسه مامانش تعريف مي كنه كه چه حرفاي ركيكي بين اونا و نيد رد و بدل شده. (مي دونم الان مي گيد تقصير شما بوده كه رفته پيش اونا. ببخشيد اون مهموني عروسي خواهرم بود. علت حضور اون آقايونم اين بود كه خواهر و برادر نويد اومده بودن و شوهرخواهر نويد پسرعمشه كه فك فاميلاشم آورده بوده . مهموني جدا بود. جواد بيچاره هم اونجا در نقش ميزبان بوده. بعدها فهميدم نويد حتي با فاميل ما سلام و عليك نكرده و پشتشو كرده به جواد و رفته پيش اونا. جواد هم كه نميتونسته جلو فاميل بره اونو بكشونه پيش خودش و ۲ دقيقه بعد باز نويد بره... بالاخره جلو مردم... حالا جالبه كه بدنيد نويد اصلا سراغ خواهر و برادرشو نمي گيره و براش اونا - كه خيلي هم دوستش دارن و تا حد ممكن بهش محبت مي كنن- اهميتي ندارن. خب البته اونا نمي تونن واسش هزينه كنن و همين علت كافيه.

نويد آدمارو با توجه به هزينه اي كه براش مي كنن و يا اينكه چقدر اجازه مي دن لات بازي در بياره و حرفاي ... بزنن. مي سنجه.

از خانوادم گفتيد؟ شما هم اگه جاي مامان من بوديد و ۲۰ سال سركوفت از فاميل و آشنا شنيده بوديد اوضاعتون بهتر از اين نمي شد. من امروز مي فهمم كه بابام بخاطر نجات بچه هاي ديگش پا رو دلش گذاشت و فرانكو تحويل نمي گرفت. فرانك از هيچ كاري نمي ترسيد... نويد شاهد خيلي چيزا بوده. خيلي چيزا بلده... در ضمن وقتي نويد در ۹ سالگي به پسرخاله ۴ سالش تجاوز كرده (يعني به يه خواهرزاده ديگم ... اسمش حسامه... من احمق تازه فهميدم... و جالب اينه كه خودش هم باافتخار تاييد كرد كه موضوع صحت داره ... بدبختانه خواهرام اون موقع ترسيده بودن به من بگن و من جبهه بگيرم كه با تلقيناي خانوم دكتر بعيد نبود اون كارو بكنم. اما اگه مي دونستم٬ لااقل الان بچه دار نمي شدم) شما اگه تضمين مي كنيد اين بلا سر پسر من نياد بيائيد اينجا با همين شجاعتي كه نظر داديد (و البته آدرسي هم نگذاشتيد!!!) بگيد تا من بفهمم كه خيلي بي رحمم.

اينكه هر شب خواب ببينم كه نويد بچمو از پشت.... يا .... تو دهنش... شما كه نمي دونيد حسام خواهرزادم چه بچه شيريني بود؟ من الان فهميدم كه ... بگذريم. من سالهاست حسامو نديدم. چند تا تجاوز و بي حرمتي ديگه بايد اتفاق بيافته. سراغ دختراي فاميل كه ميره و ... (من نمي دونم تا چه حد. فقط مي بينم كه ديگه دختردارا دور و بر من نمي آن. ۲ تاشونو در حد اس ام اس فهميدم. يك ساله دختر يكي از خواهرام كه ۲ سال از نويد كوچكتره رو با احتياط مي بينم...) عموش هم كه دخترش از نويد يكي دو سال كوچكتره بيشتر از ۶ ماهه كه حاضر نشده نويدو ببينه و ببرش خونش.

بگيد خانوما. شما كه ظاهرا مشكلات منو خوب درك كرديد و از قرار خيلي بهتر از من مي دونيد همه چيرو...

بگيد كه تضمين مي كنيد كه نويد واسه من خطرناك نيست. اون وقت لطف بفرمائيد انتقاد نكنيد. راه حل بديد. بفرمائيد كه من با اين بچه چه رفتاري بكنم. من از مشاورا و مقالات و كتابائي كه اين يك ساله خوندم نتيجه اي نگرفتم پس لطفا اين دوستاني كه طرفدار حزب باد نيستن بيان و به من مشاوره بدن.

--------------

بچه ها کامنتاتونو خوندم. از همه ممنونم که درک کردید.

از ساناز عزیزم که همشه بودنش مایه دلگرمی منه. از شبنم عزیز٬ لاله عزیز٬ یک زن٬ یه دوست٬ رویا٬ روناک و بقیه دوستان که کامنت خصوصی دادند ممنونم. ممنوم که وقت می گذارید و نظر می دید.

اما یه دوست عزیز بنام رویا خیلی قشنگ منو (و تموم مشکلات شخصیتی منو) درک کرده که چون آدرسی ازشون نداشتم مجبورم اینجا ازشون تشکر کنم.

هیچی نمی تونماضافه کنم به نظراتتون رویا جان. شما دقیقا متوجه شدی که مشکل من چیه.

من نه قدیسم. نه آدم فوق العاده و ... . مث همه آدما هستم. اما الگوی شخصیتی که از بچگی به من القا شده (و به قول یه مشاو دلیل عمدش وجود یه خواهر پردردسر بزرگتر بوده) منو وادار به "احساس مسئولیتهای اضافه" می کنه. این عبارتو یکی دیگه از مشاورام بهم گفت. من خیلی دارم تلاش بااین الگو که داره منو از من غافل می کنه مبارزه می کنم. و آرتین... طفلک الونم الان بخشی از منه. بخاطر همینم از فکر کردن بهش احساس عذاب وجدان دارم.

رویا هم خوب مشکل منو درک کردی و هم راهکاری که ارائه دادی درسته. همه مشاورام در این مورد اتفاق نظر داشتن که باید به تدریج مسئولیتامو در مورد اطرافیان کم کنم و بیشتر به خودم فکر کنم. (البته خانوم دکتر دراین مورد همیشه نویدو مستثنی می دونست!)

منم این کارو کردم. به مرور... اگه آرتین نبود٬ شاید مجبور نبودم در مورد نوید حالت اضطراری اعلام کنم. البته می گم شاید چون کارای نوید بدجور رو اعصاب منه و از طرفی قبل از بوجود اومدن آرتین هم (بدون اینکه متوجه باشم) زندگی من و جوادو در معرض مشکلات جدی قرار داده بود. در واقع جواد پارسال همین موقع ها تصمیم به جدائی از ما گرفت و دلیل عمدش این بود که من کاملا بهش بی توجه بودم. (نوید اصلا بخشی از توجه یه آدمو نمی خواد. ۱۰۰٪ می خواد و اگه حتی بخش کوچیکیش معطوف دیگری بشه غیرمستقیم تنبیهت می کنه). کورکورانه (و با القاء خانوم دکتر) تمو مشکلات بین جواد و نوید رو به حسادت جواد و مشکلات شخصیتی اون نسبت می دادم و فراموش کرده بودم که جواد هر ایرادی داشته باشه٬ خدائیش بی رحم و دروغگو نیست. حتی وقتی جواد واسم دلیل آورد که نوید بی اجازه پول برمی داره (تحت مشاوره خانوم دکتر) تا جائی پیش رفتم که جوادو متهم به تهمت زدن به نوید می کردم. بعد هم که موضوع واسن ثابت شد این کار نویدو واسه سنش طبیعی می دونستم. در حالکه اصلا حواسم نبود.... این کار درصورتی واسه نوید طبیعی بود که اون محدودیتی از جانب من داشت. و من پارسال (تحت تلقین خانوم دکتر) محدودیت خاصی واسه نوید قائل نبودم. هر وقت پول میخواست دراختیارش بود (البته در حد متعارف واسه اون سن). اما من وقتی ۴۰ ۵۰ هزارتومن پول تو خونه رو (که با اعتماد به نوید بهش نشون داده بودم و حتی بهش اجازه داده بودم در صورت نیاز از پولا برداره و فقط به من بگه) ناپدید دیدم و تازه وقتی با خوشروئی از نوید پرسیدم که برداشته یا نه و نوید مستقیما جواد و خواهرم رو متهم کرد که پولارو یواشکی برداشتن (این مبلغ مال دو مرحله بود) همون موقع هم چشمامو بسته بوده و فکر می کردم اشکالی نداره. یعنی تو خودم ریختم. داغون شدم... عذاب کشیدم... اما خانوم دکتر با یه لبخند گفت مشکلی نیست و تو اصلا نگران نشو... (بقیه ماجرا رو نمی گم اما خودم هم تعجب مخیکنم وقتی به کارام فکر می کنم)

درست می گید رویا جان. شاید من دارم اینجا خودم رو واسه شما که نه واسه خودم توجیه می کنم. من دائم در حال مبارزه درونی هستم. حس ترحم و احساسم با تعقلم درگیره...

دارم اینجا با خودم کنار می آم...

اما وقتی مادر باشی و خطری به این بزرگی بچتو تهدید می کنه مجبوری پا رو احساست بگذاری و من مجبورم نویدو بفرستم بره.

دلم میخواست مسالمت آمیز تر بره تا بتونم دورادور هواشو داشته باشم که اون داستان دررفتنش از خونه مانع شد... شایدم جواد بعد از یه مدت فراموش کنه...

خیلی از دوستان به نکته خوبی اشاره کرده بودن... من نمی تونم... شاید امیدی به اصلاح نوید باشه... اما در توان من نیست... (و خب شاید از معدود دفعاتیه که شحاعت به خرج می دم و می گم نمی تونم)

من مجبورم نوید رو بفرستم تا قبل از به دنیا اومدن بچم فرصت داشته باشم با خودم کنار بیام و اگه صبر کنم تا آخر سال تحصیلی ۱ ماه اول زندگی بچم پر از اضطرسه. (نویدی که الان تو فاصله دستشویی رفتن من ظرف کاپوچینو رو خالی می کنه خیلی راحت می تونه ظرف ۳۰ ثانیه به بچه آسیب برسونه) و اونوقت دیگه زندگی من جهنم می شه...

اما از نوید هم غافل نیستم. من دنبال یه مرکز خوب واسه نگهداریش هستم. یه جا هست که داریم دنبالش می ریم... خدا کنه درست شه...

اگه زندگیم به روال عادی برگرده می تونم خودمو از این قید و بندای اکثرا بیجا که واسه خودم درست کردم نجات بدم و فقط اونجاها که لازمه احساس مسئولیت داشته باشم.

بچه ها دعا کنید. بیشتر از همه واسه نوید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:59  توسط نازی  |