چند تا از دوستان نظراتی دادن و به طور مستقیم یا غیرمستقیم منو به بیرحمی متهم کردن اونم در حق نوید و مادرش
راستش داستان زندگی مادر نوید رو نوشته بودم. اما کامنت یکی از دوستام مانع از اون شد که اینجا بیارمش.
در مورد خواهرم که حتی موقعی هم که مرد (و بالاخره من تحت تاثیر احساسات شدید قرار داشتم) اينو خوب می دونم که خیلی خیلی مقصره. مقصره بخاطر ازدواج اولش با یه مرد که یه دختر داشت و پدر و مادرمو پیر کرد. جزئیاتشو نمی گم.... نمی خوام برام یادآوری بشه. نمی خوام بگم که از سوم ابتدائی در معرض آبروریزی خواهری بودم که مثلا ۳ سال ازم بزرگتر بود... مقصره چون در زمان تاهل هم خودشو کنترل نکرد... تا اینکه با دو تا بچه طلاق گرفت و برگشت خونه پدری. باز هم اشتباه کرد و زن یه مرد معتاد شد. باز هم اشتباه کرد و بچه دار شد. تا اینجاش خوب بود اگه سرش به سنگ خورده بود (چیزی که من احمقانه موقع مرگش فکر می کردم)...
اما بعد از مرگش با توجه به نابه هنجاری های رفتار نوید مجبور شدم تو سالنامه هاش موشکافی کنم و عمق فاجعه رو درک کنم. الان می فهمم که هرچه تلاش کنم شخصیت این بچه شکل گرفته...
دوست عزیز سرکار خانم سایه فرموده بودید که بنده نوید رو لوس کردم چون امکانات زیادی بهش دادم. نه خانوم عزیز. من نخواستم امکانات زیادی به بچه بدم. شما اگه تو خونتون رفت و آمد باشه٬ آیا می تونید بچه رو با لباس پاره پوره بفرستید جلو مهمونا؟ خانوم یک زن عزیز٬ من چندین مشاور عوض کرده ام. تمام راه حل ها رو امتحان کردم. نشد. نوید نمی خواد. خانوم سایه. نوید اصلا محبت نمی خواد. اون اصلا اصلا تنها چیزی که براش مهم نیست محبته. اون اگه مارو دور می زنه چون به قول سایه خانوم لوسش نمی کنیم و دمب ساعت واسش هزینه نمی کنیم. پس راحت میره سراغ کسای دیگه.
خانوم سایه! من طی این ۱۸ ماه سعی کردم به این بچه یاد بدم که رو پای خودش بایسته. یادش بدم که متکی به نفس باشه و مفهوم خانواده رو درک کنه. سعی کردم چشمش به دست دیگران نباشه. اما اون نخواست...
اما بچه ای که از اولش دیده که پدرش مث انگل سربار دیگران باشه رو نمی شه عوض کرد.
خانوم سایه. من اصلا با یه بچه طرف نیستم. همون مشاور محترم (خانوم دکتری که انگار یه جورائی وکیل مدافع نویده) اعتقاد داره که نوید رو نه یه بچه که اقلاٌ ۲۳ ساله باید حساب کرد.
من با تموم اصول روانشناسی با این بچه برخورد کردم. خانوم سایه! من در مقابل پرتوقعی های نوید نه تنها کوتا نیومدم٬ بلکه ایستادم. نوید (بچه ای که تو شرایط سخت بزرگ شده بود) از من هر ماه مسافرت شمال٬ دوربین ...٬ پی اس پایس و هرچی که دست هر بچه فامیل شوهرم می دید می خواست (البته چون امکاناتش از تموم بچه های فامیل خودم بیشتر بود با اونا کاری نداشت). البته از فاميل شوهرم هم كم نداشت٬ فقط يه چيزائي اونا داشتن كه اين نداشت و برعكس. طبق اصول روانشناسي٬ باش حرف زدم. توضیح دادم که درآمد محدودی داریم وباید اولویت بندی کنیم. بهش گفتم که من اولویت رو به مدرسه خوب برای اون می دم تا اسباب بازی. حتي بهش اين امكانو دادم كه خودش تصميم بگيره. اگه جواباي نويدو ميشنيديد شكفتزده مي شديد! نويد حراف خوبيه. من احمق هم باور كردم كه واقعا درك كرده.
بعد كه همه جا جار كشيد كه ايهالناس خالم اوضاع ماليش .... تازه فهميدم ... نويد طوري تربيت شده كه خوش بودن حالشو به همه چي ترجيح مي ده.
خواهر من (علیرغم اینکه می دونسته رفتنیه)٬ تو اون خونه ۲۰ متری نویدو غرق در اسباب بازی کرده بود. باورتون می شه ما یه نیسان اسباب بازی از تو اون خونه جمع کردیم؟!!
خانوم گشنگی می کشید اما یه هو واسه بچه جشن تولد می گرفت.
اما نوید...
اشتباه نکنید. نوید آگاهانه داره مارو عذاب می ده. اون الان اگه خواسته ای داره (خانوم سایه توجه بفرمائید که نمی خوام لوسش کنم وخواستشو برآورده کنم) می دونه که باید در مقابلش باید یه کار + کرده باشه. اما اون راه ساده تر رو انتخاب کرده. خرابکاری می کنه تا ما ازش بترسیم و زیر بار خواستش بریم. تا وقتی که من باردار نبودم مقاومت می کردم. اما الان دیگه نمی تونم. می ترسم که دستش رو من بلند شده (اون الان قد کشیده و قدش از من بلندتره و اگه مطمئن باشه جواد بودی نمی آد این کارو می کنه). در ضمن اون مي دونه كه عصبانيت واسه بچه من خطر داره. جالبه كه تو هفته اول كه فهميده بود من باردارم٬ يه بار كه از دستش داشتم گريه مي كردم اومد و بهم گفت: "خاله حساب كردم از وقتي باردار شديد تا حالا ۱۵ بار عصبانيت كردم!"
بعنوان مثال. نوید معدلش پائین بود و از نظر اخلاقی هم شایستگی اردوی مدرسه رو نداشت. بعد از اون فرارش از خونه می دونه که من می ترسم. رفته سراغ اولیای مدرسش. نه نه من غریبم بازی و ... . اونا ترحم کردن (دقت کنید ترحم! چون به گفته خودشون اگه مطابق ضوابط بود نوید جزء لیست اردو نبود) با من تماس گرفتن. من موندم... اگه نمی گذاشتم برم. یه هفته تعطيلات زمستانی مدرسه نوید خونه بود و مطمئنا من دیوونه می شدم و همه چي خراب. راستش الان از نظر مالی هم اوضام بی ریخته (چند ماهه حقوق نگرفتم و هزینه ها...). گفتم فکر می کنم. خب چند تا لباس٬ دیوار خونه و ... رو که دیدم ناچار شدم بذارم بره. اگه باردار نبودم اگه آبروریزی بلد نبود اگه بچه خودم بود این یه هفته رو تحت کنترل شدید نگش می داشتم. اما الان نه... آزمایش خونی که باید می دادم (سر موعد) رو بی خیال شدم. پولشو گذاشتم نا نوید بره مشهد. و اگه نمی گذاشتم آبروم همه جا رفته بود...
خانوم سايه خانوم! شما چي فكر كرديد در مورد من؟ اگه مي گم قيافه حق به جانب گرفتن و فيلم بازي كردن... مي بينم. با چشمام. همين پيروز كه رسيدم خونه٬ از تو راهرو صداي آوازش مي اومد )از اون آهنگاي قر قميش دار كه من نمي دونم از كجا ياد گرفته(. حدود يه ساعت حموم بود و داشت واسه خودش آواز مي خوند. با صداي تلفن متوجه اومدن من شد و بعد از چند دقيقه از حموم اومد بيرون با يه قيافه اي كه فكر مي كردي الان يه ساعته گريه كرده.
نه... نمي تونم ... با نويد بايد زندگي كرد تا عمق فاجعه رو درك كرد. من خودم كه خالشم تا نرفتم زير يه سقف باهاش نمي دونستم...
اين بچه ۲ روز بعد از مرگ مادرش واسه جلب ترحم هرچي دلش خواست به مادرش گفت...
خاونمای محترم. من نمی تونم نویدو اصلاح کنم. چرا کسی متوجه نیست؟ زندگی من داره می سوزه.
جواد از روزی که نوید از خونه رفته بود دچار پرش شدید عصبی عضلات پا شده. دیگه حتی با من هم حرف نمی زنه.
آقا من بي شعورم. نويد خوبه مظلومه بيگناهه. من بيرحمم. من ناتوانم. همه مشكلات از ناحيه منه...
نمي تونم...
نمي تونم...
دارم ديوونه مي شم...
شبا با ترس از خواب بيدار مي شم...
شبايي كه به لطف نويد تنها تو اتاقم مي خوابم تموم مدت خواب مي بينم نويد اومده تو اتاق خوابم (سابقه اين كارو داره. ۳ نصفه شب و چه ترسناكه بيدار شي و ببيني يكي تو اتاقته) ...
آره اصلا من مشكل دارم
من نمی تونم. اشتباه کردم. گذشته نوید رو نمی دونستم و خانوم دکتر دروغگو نویدو به من بچه بی مشکلی معرفی کرده بود.
اما الان دارم خودم٬ همسرم و از همه مهم تر بچه خودمو فدا می کنم.
اونم بخاطر چی؟
آیا من مقصرم؟ من کی هستم. بچگی من بمراتب سخت تر از نوید بوده. چرا من خلاف نیستم؟
من از ۲۰ سال پیش که خواهرم از خونه فرار کرد و با اون شوهر... تا الان زیر سرکوفت و بی آبروئي ناشي از كاراي اون له شدم. من هرگز محبت مادر رو نچشيدم. فرانك كه رفت ما از جلو چشماش افتاديم. من از اول دبيرستان به بعد... پدر تا ۲ سال قبل از مرگش با من حرف نزد. منم بايد سر كسب تلافي كنم؟
بگذريم
مي خوام خودخواه باشم و يه بار تو زندگيم به فكر خودم باشم.
شما نگران نويد نباشيد. اگه خدا خواست و از زندگي من رفت٬ خوب بلده گليم خودشو از آب بكشه بيرون.
خانوماي محترم. آرزوي مرگ نويد تو پست قبلي آرزوي باطني من نبوده. من حق ندارم عصباني بشم؟ اما اگه تا الان نويد معتاد نشده چون من با چنگ و دندون نمي گذارم بره پيش اون خانواده دوديش كه خودش شديدا بهشون تمايل داره. يعني امكانات خونه مارو مي خواد و بي بند و باري و آزادي عمل اونارو. اگه تا حالا تحمل كردم واسه همين بوده.
اما ديگه نمي تونم. چون نويد اگه توان جسمش اجازه بده (كه با رشدش اين وضعيت سال ديگه اتفاق مي افته) رو جواد هم دست بلند مي كنه. تا الان كه يكي دو ضربه (به ظاهر اتفاقي) به من وارد كرده. امروز در و ديوارو خراب مي كنه و فردا كاراي بابا و عموشو تكرار مي كنه. وسايل خونه رو ميفروشه و دست رو ما بلند مي كنه. همين الانم كنترل ارتباطاشو با خانواده پدريشو ندارم (و عزيزان من قانون به من اجازه نمي ده در اين مورد محدوش كنم) نويد اگه وضعيت همينطور ادامه پيدا كنه سال ديگه معتاده...
واسه همينم مي خوام از همه اينا دورش كنم. اونا هم دلشون واسه نويد نسوخته وتو اين مدت حتي يه بار هم سراغشو نگرفتن. يعني هيچ وقت نمي گيرن. تموم اين دفعاتي كه نويد اونجا مي رفته٬ خودش در غياب ما برنامه ريزي مي كرده و پيش ما وانمود مي كده اونا خواستن.
خانوماي عزيز من نمي تونم شوهرمو وادار كنم تا دست رو بچه بلند كنه. (تنها راهكاري كه در مورد نويد بطور موقت جواب مي ده). قرار بود ما نويدو تربيت كنيم٬ اما نويد داره مارو ادب مي كنه...
من نويدو آوردم خونم٬ نه از سر محبت و نه بخاطر ثواب يا وجهه و ... . آوردمش تا نشه يه موجودي كه آبروي خانوادمو ببره. خب الان كه زودتر از موعد داره اينكارو مي كنه. پس بچه خودم چي؟ من حق ندارم از بچه خودم يه نويد ديگه بسازم.
در ضمن خانوم سايه خانوم٬ نويد اينقدر به فكر خوشگذراني هاي موقتشه اصلا به فكر انتقام و تنفر و ... نيست. نويد فقط از كسائي متنفره كه بي محابا واسش پول خرج نمي كنن. اگه داداشاي من الان ۴-۵ تا شوخي ركيك باهش بكنن٬ مي شن بهترينا. اينو تجربه كردم. از شوهر اول مامانش متنفر بود. بهم مي گفت كه از اون و خاونادش بخاطر ظلمائي كه به مامانش كردن متنفره. اما همين چند وقت پيش كه به طور اتفاقي ا يكي از بستگان اونا تو يه مهموني مواجه شد و بي اجازه ما رفت سراغ اونا و اونا هم وحشتناك ترين شوخي هاي ممكن رو باهاش كرده بودن - اونا آقايون ۲۶-۲۷ساله بودن - از مهموني كه اومد بيرون بهم گفت :"خاله من نمي دونستم اينا اينقدر باحالنو ازشون خوشم اومد. بعدها يه بچه ديگه كه اونجا بوده واسه مامانش تعريف مي كنه كه چه حرفاي ركيكي بين اونا و نيد رد و بدل شده. (مي دونم الان مي گيد تقصير شما بوده كه رفته پيش اونا. ببخشيد اون مهموني عروسي خواهرم بود. علت حضور اون آقايونم اين بود كه خواهر و برادر نويد اومده بودن و شوهرخواهر نويد پسرعمشه كه فك فاميلاشم آورده بوده . مهموني جدا بود. جواد بيچاره هم اونجا در نقش ميزبان بوده. بعدها فهميدم نويد حتي با فاميل ما سلام و عليك نكرده و پشتشو كرده به جواد و رفته پيش اونا. جواد هم كه نميتونسته جلو فاميل بره اونو بكشونه پيش خودش و ۲ دقيقه بعد باز نويد بره... بالاخره جلو مردم... حالا جالبه كه بدنيد نويد اصلا سراغ خواهر و برادرشو نمي گيره و براش اونا - كه خيلي هم دوستش دارن و تا حد ممكن بهش محبت مي كنن- اهميتي ندارن. خب البته اونا نمي تونن واسش هزينه كنن و همين علت كافيه.
نويد آدمارو با توجه به هزينه اي كه براش مي كنن و يا اينكه چقدر اجازه مي دن لات بازي در بياره و حرفاي ... بزنن. مي سنجه.
از خانوادم گفتيد؟ شما هم اگه جاي مامان من بوديد و ۲۰ سال سركوفت از فاميل و آشنا شنيده بوديد اوضاعتون بهتر از اين نمي شد. من امروز مي فهمم كه بابام بخاطر نجات بچه هاي ديگش پا رو دلش گذاشت و فرانكو تحويل نمي گرفت. فرانك از هيچ كاري نمي ترسيد... نويد شاهد خيلي چيزا بوده. خيلي چيزا بلده... در ضمن وقتي نويد در ۹ سالگي به پسرخاله ۴ سالش تجاوز كرده (يعني به يه خواهرزاده ديگم ... اسمش حسامه... من احمق تازه فهميدم... و جالب اينه كه خودش هم باافتخار تاييد كرد كه موضوع صحت داره ... بدبختانه خواهرام اون موقع ترسيده بودن به من بگن و من جبهه بگيرم كه با تلقيناي خانوم دكتر بعيد نبود اون كارو بكنم. اما اگه مي دونستم٬ لااقل الان بچه دار نمي شدم) شما اگه تضمين مي كنيد اين بلا سر پسر من نياد بيائيد اينجا با همين شجاعتي كه نظر داديد (و البته آدرسي هم نگذاشتيد!!!) بگيد تا من بفهمم كه خيلي بي رحمم.
اينكه هر شب خواب ببينم كه نويد بچمو از پشت.... يا .... تو دهنش... شما كه نمي دونيد حسام خواهرزادم چه بچه شيريني بود؟ من الان فهميدم كه ... بگذريم. من سالهاست حسامو نديدم. چند تا تجاوز و بي حرمتي ديگه بايد اتفاق بيافته. سراغ دختراي فاميل كه ميره و ... (من نمي دونم تا چه حد. فقط مي بينم كه ديگه دختردارا دور و بر من نمي آن. ۲ تاشونو در حد اس ام اس فهميدم. يك ساله دختر يكي از خواهرام كه ۲ سال از نويد كوچكتره رو با احتياط مي بينم...) عموش هم كه دخترش از نويد يكي دو سال كوچكتره بيشتر از ۶ ماهه كه حاضر نشده نويدو ببينه و ببرش خونش.
بگيد خانوما. شما كه ظاهرا مشكلات منو خوب درك كرديد و از قرار خيلي بهتر از من مي دونيد همه چيرو...
بگيد كه تضمين مي كنيد كه نويد واسه من خطرناك نيست. اون وقت لطف بفرمائيد انتقاد نكنيد. راه حل بديد. بفرمائيد كه من با اين بچه چه رفتاري بكنم. من از مشاورا و مقالات و كتابائي كه اين يك ساله خوندم نتيجه اي نگرفتم پس لطفا اين دوستاني كه طرفدار حزب باد نيستن بيان و به من مشاوره بدن.
--------------
بچه ها کامنتاتونو خوندم. از همه ممنونم که درک کردید.
از ساناز عزیزم که همشه بودنش مایه دلگرمی منه. از شبنم عزیز٬ لاله عزیز٬ یک زن٬ یه دوست٬ رویا٬ روناک و بقیه دوستان که کامنت خصوصی دادند ممنونم. ممنوم که وقت می گذارید و نظر می دید.
اما یه دوست عزیز بنام رویا خیلی قشنگ منو (و تموم مشکلات شخصیتی منو) درک کرده که چون آدرسی ازشون نداشتم مجبورم اینجا ازشون تشکر کنم.
هیچی نمی تونماضافه کنم به نظراتتون رویا جان. شما دقیقا متوجه شدی که مشکل من چیه.
من نه قدیسم. نه آدم فوق العاده و ... . مث همه آدما هستم. اما الگوی شخصیتی که از بچگی به من القا شده (و به قول یه مشاو دلیل عمدش وجود یه خواهر پردردسر بزرگتر بوده) منو وادار به "احساس مسئولیتهای اضافه" می کنه. این عبارتو یکی دیگه از مشاورام بهم گفت. من خیلی دارم تلاش بااین الگو که داره منو از من غافل می کنه مبارزه می کنم. و آرتین... طفلک الونم الان بخشی از منه. بخاطر همینم از فکر کردن بهش احساس عذاب وجدان دارم.
رویا هم خوب مشکل منو درک کردی و هم راهکاری که ارائه دادی درسته. همه مشاورام در این مورد اتفاق نظر داشتن که باید به تدریج مسئولیتامو در مورد اطرافیان کم کنم و بیشتر به خودم فکر کنم. (البته خانوم دکتر دراین مورد همیشه نویدو مستثنی می دونست!)
منم این کارو کردم. به مرور... اگه آرتین نبود٬ شاید مجبور نبودم در مورد نوید حالت اضطراری اعلام کنم. البته می گم شاید چون کارای نوید بدجور رو اعصاب منه و از طرفی قبل از بوجود اومدن آرتین هم (بدون اینکه متوجه باشم) زندگی من و جوادو در معرض مشکلات جدی قرار داده بود. در واقع جواد پارسال همین موقع ها تصمیم به جدائی از ما گرفت و دلیل عمدش این بود که من کاملا بهش بی توجه بودم. (نوید اصلا بخشی از توجه یه آدمو نمی خواد. ۱۰۰٪ می خواد و اگه حتی بخش کوچیکیش معطوف دیگری بشه غیرمستقیم تنبیهت می کنه). کورکورانه (و با القاء خانوم دکتر) تمو مشکلات بین جواد و نوید رو به حسادت جواد و مشکلات شخصیتی اون نسبت می دادم و فراموش کرده بودم که جواد هر ایرادی داشته باشه٬ خدائیش بی رحم و دروغگو نیست. حتی وقتی جواد واسم دلیل آورد که نوید بی اجازه پول برمی داره (تحت مشاوره خانوم دکتر) تا جائی پیش رفتم که جوادو متهم به تهمت زدن به نوید می کردم. بعد هم که موضوع واسن ثابت شد این کار نویدو واسه سنش طبیعی می دونستم. در حالکه اصلا حواسم نبود.... این کار درصورتی واسه نوید طبیعی بود که اون محدودیتی از جانب من داشت. و من پارسال (تحت تلقین خانوم دکتر) محدودیت خاصی واسه نوید قائل نبودم. هر وقت پول میخواست دراختیارش بود (البته در حد متعارف واسه اون سن). اما من وقتی ۴۰ ۵۰ هزارتومن پول تو خونه رو (که با اعتماد به نوید بهش نشون داده بودم و حتی بهش اجازه داده بودم در صورت نیاز از پولا برداره و فقط به من بگه) ناپدید دیدم و تازه وقتی با خوشروئی از نوید پرسیدم که برداشته یا نه و نوید مستقیما جواد و خواهرم رو متهم کرد که پولارو یواشکی برداشتن (این مبلغ مال دو مرحله بود) همون موقع هم چشمامو بسته بوده و فکر می کردم اشکالی نداره. یعنی تو خودم ریختم. داغون شدم... عذاب کشیدم... اما خانوم دکتر با یه لبخند گفت مشکلی نیست و تو اصلا نگران نشو... (بقیه ماجرا رو نمی گم اما خودم هم تعجب مخیکنم وقتی به کارام فکر می کنم)
درست می گید رویا جان. شاید من دارم اینجا خودم رو واسه شما که نه واسه خودم توجیه می کنم. من دائم در حال مبارزه درونی هستم. حس ترحم و احساسم با تعقلم درگیره...
دارم اینجا با خودم کنار می آم...
اما وقتی مادر باشی و خطری به این بزرگی بچتو تهدید می کنه مجبوری پا رو احساست بگذاری و من مجبورم نویدو بفرستم بره.
دلم میخواست مسالمت آمیز تر بره تا بتونم دورادور هواشو داشته باشم که اون داستان دررفتنش از خونه مانع شد... شایدم جواد بعد از یه مدت فراموش کنه...
خیلی از دوستان به نکته خوبی اشاره کرده بودن... من نمی تونم... شاید امیدی به اصلاح نوید باشه... اما در توان من نیست... (و خب شاید از معدود دفعاتیه که شحاعت به خرج می دم و می گم نمی تونم)
من مجبورم نوید رو بفرستم تا قبل از به دنیا اومدن بچم فرصت داشته باشم با خودم کنار بیام و اگه صبر کنم تا آخر سال تحصیلی ۱ ماه اول زندگی بچم پر از اضطرسه. (نویدی که الان تو فاصله دستشویی رفتن من ظرف کاپوچینو رو خالی می کنه خیلی راحت می تونه ظرف ۳۰ ثانیه به بچه آسیب برسونه) و اونوقت دیگه زندگی من جهنم می شه...
اما از نوید هم غافل نیستم. من دنبال یه مرکز خوب واسه نگهداریش هستم. یه جا هست که داریم دنبالش می ریم... خدا کنه درست شه...
اگه زندگیم به روال عادی برگرده می تونم خودمو از این قید و بندای اکثرا بیجا که واسه خودم درست کردم نجات بدم و فقط اونجاها که لازمه احساس مسئولیت داشته باشم.
بچه ها دعا کنید. بیشتر از همه واسه نوید...